روز پنجشنبه 5 آذر در صفحه ادبيات روزنامه اعتماد مطلبي چاپ شده بود نوشته محمدرحيم اخوت با نام «تحقق آرزوهاي دست نيافتني» که اختصاص داشت به نقد کتاب «شبانه هاي پدرم» نوشته جمشيد طاهري و منتشر شده از نشر ققنوس. از جمشيد طاهري تاکنون چندين رمان منتشر شده که البته جزء آثار عامه پسند به شمار مي آيند. نام اين نويسنده قديمي اصفهاني چندان براي منتقدان ادبي شناخته شده نيست. اما رمان «شبانه هاي پدرم» را نمي توان به عنوان يک اثر عامه پسند صرف طبقه بندي کرد. جمشيد طاهري بر نقد محمدرحيم اخوت پاسخي نوشته که در ادامه مي خوانيد.
ديشب جمع مان جمع بود، همه رفته بوديم به مهماني، خانه ميربهار. شام که خورديم و قلي يزدي چند چاي به قول خودش عرب دم کش بست به ناف مان، ميربهار به شيوه هميشه اش قليان را حال آورد و بعد از چند پک جانانه رو کرد به من و گفت؛ «امروز يکي از بچه هاي محل اينجا بود، با يک روزنامه لوله شده توي جيب. هي مي خواست نقل آن سال ها را که تو نوشته يي اش پيش بکشد و اينکه يک آدم حسابي برداشته توي روزنامه يي آره و نه کرده که اين جور بوده آن جور نبوده. طرف کلي هم داشت خال و ميخچه اش مي گذاشت.
گفتم بايد از خودش بپرسم. حالا خودت بگو ببينم اين قضيه حرف و نقلي که آن بنده خدا تازه اش کرده، چيست؟» ميربهار گفته و نگفته صداي همه را درآورد که؛ اصل قضيه چيست، ما هم مي خواهيم بدانيم و اله و بًلًه. شيرزاد انگار با نگاهش با من حرف داشت. ميتي دلاک هم چند تا خوشمزگي کرد که زياد نچسبيد. از روي ناچاري اخم کردم که يک وقت خداي ناکرده مزه يي نپراند که ما جلوي آن بنده خدا خجالت بکشيم. خب همه شان خودشان را صاحب مجلس و وارث مي دانستند آن هم وارث ارثي که هيچي نبود، مجبور شدم ساکت شان کنم، گفتم؛ «اصل مطلب اين است که يک آقايي به اسم اخوت لطف کرده اند و بين اين همه آدم- که حالا يا قضيه زندگي شما را شنيده و خوانده و به رويشان نياورده اند يا اصلاً ماها را داخل آدم ندانسته اند که به حرف مان گوش کنند- نوشته ما را خوانده اند و نظرشان را نوشته اند.» البته گفتم نه من دوست دارم پيزر لاي پالانم بگذارند (دور از جان همه)، نه ايشان اهل رفيق بازي و هندوانه زير بغل گذاشتنند، بعد هم تعريف کردم که چطور ماها يعني من و آقاي اخوت و بقيه احوال نويسان توي اين عالمي که همه دنبال نانند چسبيده ايم به اين حرف ها، اينکه بياييم و روزگار چهار تا مثل شما را بنويسيم که نه کار دنيامان را راه مي اندازد نه به درد آخرت مان مي خورد، منتها انگار هزار سال پيش قسم خورده ايم که مشمول ذمه شماها نشويم، بيراه ننويسيم و اشتباه، اصل را همين چيزها گرفته ايم و دو دستي چسبيده ايم به آنها. شده اند سنگ محک ما. ايشان هم با همين سنگ محک آن نوشته نقل روز و روزگار شما را محک زده اند. کسي که فکر نمي کردم حرفم را ببرد، بريد.
حسن جان با همان سادگي هميشگي اش گفت؛ «راستش پيش پاي شما همان دوست جناب ميربهار همه اش را براي ما خواند. از شما چه پنهان خوشحال شديم که همچين قشنگ وارسي مان کرده اند اما يک حرف هايي هست که بعضي توي دل شان...» ميتي دلاک نگذاشت حرف بيچاره تمام شود، گفت؛ «راحت بگو، بگو توي گلويشان گير کرده.» تعجب کردم چون خودم غير يکي دو تا نکته همه اش را درست و به انصاف ديده بودم اما چاره يي نداشتم، نمي شد که حرف آنها را گوش نکرد، آنها خودشان اصل کاري بودند. شيرزاد که نگاهش پر از سوال بود، گفت؛ «بين خودمان بماند خود شما حرفي نداريد؟» نمي شد جواب ندهم، گفتم؛ «اين بنده خدا آنقدر حق مطلب را ادا کرده که اين يک ذره حرف من چيزي نيست اما خب چون قرار به گفتن است، مي گويم. ايشان همان اوايل کار در پاراگراف سوم شان از رعايت قواعد داستان نويسي گفته اند و نثر و زبان پاک و پيراسته و استحکام ساختاري و پيوند ميان عناصر داستان و باور پذيري رويداد و روايت و فضاسازي و شخصيت پردازي کافي و کشش داستاني و ايجاد تعليق که همه شان عناصر يک داستانند،بعد هم دو سه سطر بعد گفته اند «شبانه هاي پدرم» نمونه يي است از اين گونه ادبيات داستاني؛ رماني که مي توان آن را با لذت خواند. حالا کاري به چطوري خواندنش ندارم،مهم اين است که گفته اند نقل روزگار شما رماني است با اين ويژگي ها اما بعد در پاراگراف نهم گفته اند قصه است و بعدتر هم افسانه است و اينها، خب اين تضاد است. نقل من يا داستان و رمان است يا قصه و افسانه.
قصه که قواعد داستان را رعايت نمي کند، مثال اميرارسلان و حسين کرد هم رنجاندم که اينها آخر کجاشان رمان است، کجاشان داستان است،» شيرزاد بي طاقت پريد وسط حرفم. يک لحظه جوان مي شد و آني بعد مي شد شيرزاد خان پخته. مانده بودم که چرا هي تغيير حالت مي دهد اما نگذاشت فکرم ادامه پيدا کند، جوانانه با چهره سرخ نيم خيز شد و گفت؛ «شما بگوييد، 100 سال پيش غير از يک نظر مي شد دختر را ديد، آن هم دختر يک شازده را؟ اين کجايش افسانه است؟ واقعي واقعي است. تازه من زن داري بي عشق را تجربه کرده بودم يعني بيوه مرد بودم نه جره جوان، که اگر جره جوان هم بودم همين مي شد، همين که شما گفته ايد. روزگار ما که عشق با غير يک نظر نبود، بود؟» همه با هم گفتند؛ «نخير نبود.» شيرزاد دستش را بلند کرد که ساکت شوند و گفت؛ «راستي يک جايي هم من را با شما اشتباه گرفته اند، آنجا که من براي حسن جان تعريف کرده ام در زندگي فرصت خيالبافي نداشتم و يک عمري گرفته شده بودم به کار، فکر کرده اند شما فرصت خيال بافتن نداشته ايد و در نقل روزگار ما خيال بافته ايد...» فوراً گفتم؛ «اينکه عيب ندارد.» اما ساده پريد وسط حرفم و گفت؛ «اتفاقاً يک جايي هم بيراه رفته اند به خاطر اينکه آقاي ... گفتيد اسمش چه بود ويداستا... پيراستا...» گفتم؛ «نخير، ويراستار.» گفت؛ «آهان ويراستار، آنجا که ويراستار حرف شما را قلم گرفته وقتي نوشته ايد بعضي کلمه ها از اجدادم سينه به سينه به من رسيده بود که معني اش را نمي دانستم و گاهي وقت ها بي اراده به زبان مي آورم. اين آقاي چي ... اخوت، بله اين آقاي اخوت که خدا از بزرگي کم شان نکند بيراه رفته اند اما چقدر قشنگ فکر کرده اند. رفته اند توي چلند و چاري که پاري وقت ها درويش ها مي گويند، البته دور از جان جناب ميربهار خودمان...»
شمس الملوک خانم آرام اما محکم حرفش را قطع کرد؛ «چلند و چار نه و شطح.» از شوق خودم را انداختم وسط ؛ «چقدر خوب ساده اينجا را گرفته.» خود من هم لذتي برده بودم از اين برداشت آقاي اخوت که نگو. نويسنده يعني اين، يعني خيالش برود تا هر جا. صولت زد روي زانوي ساده و گفت؛ «بست است ديگر، من هم سهم دارم. آنجا که شما نوشته ايد من بي فرار و خل و خف شدن عشق را فهميده ام، «فرار» را «قرار» نوشته اند که اين جوري اصلاً معنا نمي دهد اما شما هم کم اشتباه نکرده يي، چطور با مشت باز بازي کردن توي چارقاپ را گفته يي با دست رو بازي کردن، انگار که من گنجفه مي شناخته ام آن زمان ها،» ميتي دلاک بلندبلند خنديد.
قلي يزدي گفت؛ «اما خوب گندهايت را رو کرده، ريخته روي دايره.» شازده اسکندر ميرزا که به جاي سبيلش دست مي کشيد، آهسته گفت؛ «بله، آخر شانه کجا پناه مي شود؟ شانه تکيه گاه مي شود و بازوها پناه مي شوند. توصيف «بلنداي مهر» را هم که چه عرض کنم.» قلي يزدي که شازده حرفش را ناتمام گذاشته بود، ادامه داد؛ «از همه خنده دارتر، کي توي دوره زمانه ما (مديريت و برنامه ريزي) به گوش يکي خورده بود که تو برداشتي نوشتي؟» ميربهار بلند گفت؛ «از نوشتن گفتيد، آن شعر مولانا يادم آمد که معلوم نيست کدام شير پاک خورده يي در روزنامه مصراع ها را جابه جا نوشته، تازه خوب گشته اند آنجايي که آن بنده خدا به قول خودت ايراد اشتباه گرفته و گفته نقل تو قصه است را همچنين گنده و سياهش کرده اند که هر کوري بتواند بخواند.» کار داشت بالا مي گرفت، همه حرف داشتند. انگار شمس الملوک خانم ذهن من را خواند که گفت؛ «البته از خوبي هاي حرف و نقل آن بنده خدا هم حرف ها داريم.» مجبور شدم زمان را بهانه کنم که دارد دير مي شود و من بايد برگردم خانه.
ميربهار گفت؛ «باشد، ديگر حرف موقوف اما راست و حسيني حرف دل خودت چيست؟
بي رو دربايستي بگو.» چاره يي نبود، گفتم؛ «غير قضيه قصه و افسانه بودن و مثال حسين کرد و اميرارسلان که خودشان هم اول کار ضدش را نوشته اند، بايد بگويم کار واقعي بوده. به قول شماها 100 سال پيش فقط با يک نگاه مي شد عاشق شد. من سعي کرده ام همه جا به واقعيت زندگي شما وفادار باشم. آن آخر کار هم که شيرزادخان و شمس الملوک خانم در يک سال مي ميرند- البته دور از جان شان، بعد 100 سال- واقعي بوده. خيلي ها را ديده ام که بعد از مرگ جفت شان طاقت جدايي نداشته اند و رفته اند. آدم هايي که يک عمر با هم زندگي کرده اند تاب جدايي ندارند. خودشان خودشان را مي خورند تا بميرند. از آن گذشته فرض کنيم همين جا من از اتفاق بهره گرفته باشم، به کجاي اين دنياي شلم شوربا که سر تا پا اتفاق است،برمي خورد؟،
ميتي دلاک خنديد و گفت؛ «به هيچ جا، اما برو خدا را شکر کن که يکي توي اين دنيا بالاخره نقل تو را خواند و زحمت کشيد زير و بالايش را برايت گفت وگرنه کي به تو مي گفت خرت به چند، مرد حسابي؟» حرف حسابي جواب نداشت. گفتم بايد در اولين فرصت مطلبي خطاب به آقاي اخوت بنويسم آن هم نه از طرف خودم که از طرف شيرزاد و ميربهار و شمس الملوک خانم و صولت و کلاً همه آدم هايي که نقل شان را گفته ام، از ايشان تشکر کنم و بگويم درست که «فريادي به بلنداي مهر» را به اشتباه زده ام اما يعني دست هايم سزاوار ترکه (انشاي خام دانش آموزي،) بود؟