گروه انتشاراتی ققنوس

روایت‌ خروج‌ از محدودیت‌ - مروری‌ بر رمان‌ "من‌ ببر نیستم‌، پیچیده‌ به‌ بالای‌ خود تاکم‌"

نویسنده: رضا عامری‌
تاریخ: 31/فروردین/1385

روزنامه اعتماد ملی

»زیرا ما تنها پوسته‌ایم‌ و برگیم‌. \ مرگ‌ عظیمی‌ که‌ هر کس‌ در خویش‌ دارد، \ میوه‌ای‌ است‌ که‌ همه‌ چیزی‌ گردش‌ می‌چرخد.«
»به‌ من‌ ده‌ خردک‌ لمحه‌ای‌ از زمان‌ را: \ می‌خواهم‌ اشیا را \ بیش‌ از هر کسی‌ دوست‌ بدارم‌ \ تا همگی‌ بایسته‌ تو شوند و فراخ‌ \ تنها خواهان‌ هفت‌ روزم‌ ]دفترم‌[ من‌، هفت‌ ]روزی‌[ \ که‌ بر آن‌ هیچ‌ کس‌ چیزی‌ ننگاشته‌ است‌، \ هفت‌ صفحه‌ انزوا«
)کتاب‌ ساعات‌ - روایت‌ عشق‌ و مرگ‌، راینر ماریا ریلکه‌، ترجمه‌ علی‌ عبداللهی‌(
»من‌ ببر نیستم‌ پیچیده‌ به‌ بالای‌ خودتاکم‌« یک‌ اؤر هنری‌ است‌ که‌ مرور زمان‌ شامل‌ آن‌ نمی‌شود و هر وقت‌ آن‌ را دوباره‌خوانی‌ کنیم‌، به‌ معناهای‌ تازه‌ای‌ می‌رسیم‌ و خوانش‌های‌ بی‌شماری‌ ازآن‌ بیرون‌ می‌آید. این‌ ویژگی‌، »من‌ ببر نیستم‌...« را به‌ یکی‌ از رمان‌های‌ مطرح‌ این‌ دهه‌ بدل‌ کرده‌ است‌، پس‌ هنوز مجالی‌ هست‌ تا دست‌ به‌ دوباره‌خوانی‌ آن‌ بزنیم‌ و محال‌های‌ آن‌ را به‌ حال‌ کرده‌ یا از محال‌های‌ آن‌ حال‌ کنیم‌ و لذت‌ ببریم‌.
»من‌ ببر نیستم‌...« فاقد یک‌ فرا روایت‌ یا یک‌ روایت‌ بزرگ‌ است‌ و از مجموعه‌ای‌ از خرده‌ روایت‌ها تشکیل‌ شده‌ که‌ مدام‌ در حال‌ گذر از همدیگرند. و همین‌ ساختار است‌ که‌ خواندن‌ را در آن‌ همواره‌ به‌ تعویق‌ می‌اندازد. راوی‌ رمان‌، »نوذر«، مردی‌ پنجاه‌ و چند ساله‌ است‌ که‌ در حال‌ ساختن‌ روایت‌های‌ ذهنی‌ - عینی‌ گذشته‌ خود است‌ و گویی‌ در این‌ ساختار او در میان‌ ساختارهای‌ خرده‌ روایت‌های‌ گذشته‌ - سیال‌ ذهن‌ و فلاش‌بک‌ - در حال‌ تکه‌تکه‌ شدن‌ است‌. او همچنان‌ که‌ کشف‌ می‌کند، می‌میرد و تکه‌تکه‌ می‌شود. تم‌ مرگ‌، محور روایت‌ رمان‌ است‌ و حدت‌ مرگ‌ آگاهی‌ او ناشی‌ از دوره‌های‌ انحلال‌ و متلاشی‌شدن‌ زندگی‌ اجتماعی‌ اوست‌. او می‌خواهد با نوشتن‌، پاسخ‌ مرگ‌ را بدهد. او پاسخ‌ روح‌ تاریخ‌ خود را می‌گوید و رمانش‌ بدیل‌ مرگ‌ می‌شود و با مرگ‌ هم‌ آغاز می‌شود: »همین‌ پار و پیرار از سامان‌ ریگستان‌ تا رودخانه‌ رودان‌ روی‌ زمین‌ پر از مردار شده‌ بود. آزار آمده‌ بود و می‌کشت‌، هیچ‌ کس‌ نان‌ از دست‌ دیگری‌ نمی‌گرفت‌، نان‌ را بر روی‌ سنگ‌ می‌گذاشتند و دیگری‌ بر می‌داشت‌ می‌گریخت‌ در کوچه‌ها، پیش‌ از گریز نان‌ از روی‌ سنگ‌ برمی‌داشت‌. اگر نان‌ بوی‌ آزار می‌داد آن‌ را می‌انداخت‌ تا خود را به‌ آتش‌ برساند، در هر کوچه‌ای‌ رختخواب‌ها و پوشن‌های‌ بر جا مانده‌ را در آتش‌ می‌انداختند...«
آیا صفدری‌ به‌ نوعی‌ خود زندگی‌نامه‌ نویسی‌ دست‌ زده‌، یا به‌ معنای‌ ادبی‌ آن‌ راوی‌ اول‌ شخا، که‌ در عین‌ حالی‌ که‌ می‌خواهد ذات‌ خود را آشکار کند، در همان‌ زمان‌ نیز دست‌ به‌ احتجاب‌ ذات‌ خود می‌زند* هر چه‌ هست‌ او نویسنده‌ای‌ است‌ که‌ بیشتر از زمان‌ حال‌ می‌گریزد. پس‌ ناگریز به‌ سوی‌ راوی‌های‌ سوم‌ شخا و روایت‌ در زمان‌ گذشته‌ می‌رود. همه‌ اینها حاکی‌ از ذهنیتی‌ است‌ که‌ با نوعی‌ هستی‌شناسی‌ متناقاها )عرفانی‌( سروکار دارد. زندگی‌ وجود ندارد، مگر در نقیض‌ آن‌ مرگ‌...
»در یکی‌ از همان‌ روزهای‌ آزاری‌، پیش‌ از دمیدن‌ خورشید، یکی‌ از ریگستانی‌ها از خواب‌ بیدار شد و نخستین‌ چیزی‌ که‌ به‌ یادش‌ آمد این‌ بود که‌ هنوز زنده‌ است‌ و باز هم‌ بیدار شده‌ است‌ و مامش‌ نوذر است‌ و می‌تواند از جا بلند شود، شلوار جامه‌اش‌ را بپوشد، در خانه‌ای‌ که‌ دوش‌ و پرندوش‌ و پیش‌ پرندوش‌ توی‌ آن‌ خوابیده‌ بود و چند بار خود را به‌ نام‌ صدا کرد تا به‌ یادش‌ بیاید که‌ از کی‌ و چه‌ کسانی‌ او را به‌ این‌ نام‌ صدا می‌کرده‌اند...« )من‌ ببر نیستم‌...، ص‌7(
او کودکی‌، حکایت‌ها و گذشته‌ و چند نسل‌ پیش‌ از خود را، به‌ اعتبار حس‌هایی‌ نوستالژیک‌ می‌سازد، تا به‌ یادهای‌ خود برسد. در این‌ گذشته‌یابی‌ با همزادهای‌ او و گذشتگان‌ او از طریق‌ روایت‌ غیرمستقیم‌ )سوم‌ شخا( هم‌ به‌ روایت‌ می‌رسیم‌. راوی‌ و راویان‌ بیشتر به‌ گذشته‌ می‌اندیشند و ماجراهایی‌ که‌ بر آنها رفته‌ است‌. اما نویسنده‌ به‌ این‌ نگاه‌ ندارد که‌ ابداعی‌ را پایه‌ نهد تا از عنصر قهر و سلطه‌ زمانی‌ انتقام‌ بگیرد و روایت‌ خود را به‌ اعتبار رویکردی‌ زمانی‌، به‌ فراروی‌ از آن‌ زمان‌ بکشاند. پس‌ به‌ شعر و اسطوره‌ رویکرد دارد، چون‌ وسیله‌ ادراک‌ مرگند. و هویت‌ خود را در همین‌ نقاط‌ متمرکز می‌کندأ در نقاط‌ مرگ‌. پس‌ او مفتون‌ گذشته‌ می‌ماند. »شاید این‌ بازگشت‌ به‌ گذشته‌ و کودکی‌، بیانگر شکست‌ ما باشد. فلاش‌بک‌ می‌کنیم‌ تا گذشته‌ خود را بشناسیم‌ و این‌ یک‌ شکست‌ است‌... چیزی‌ پشت‌ سر ما هست‌ که‌ ناگفته‌ مانده‌ و این‌ برای‌ من‌ مهم‌ است‌.« )مصاحبه‌ صفدری‌ با روزنامه‌ همشهری‌، دوشنبه‌ 30 دی‌ماه‌ 1380(
»خوب‌ یا بد اندازه‌ چرخش‌ پره‌ چوب‌ در تنوره‌ چاه‌، آن‌ هم‌ چوب‌ گز، نوذر به‌ پای‌ انار پسینگهی‌ ایستاد. گوشش‌ شنید که‌ در همان‌ نزدیک‌ اناری‌ ترک‌ برداشت‌. در سرازیری‌ تپه‌ پشت‌ انارستان‌ توی‌ آبکندی‌ پر از گوسفند و بز مرده‌ در هر جا افتاده‌ که‌ سیل‌ آورده‌ بود. از دلش‌ گذشت‌ اگر زودتر یا دیرتر می‌رسید آنجا یا هرگز گذر نمی‌کرد از آنجا، باز آن‌ انار خود به‌ خود ترک‌ برمی‌داشت‌، شاید چون‌ او آمد در آن‌ نزدیک‌ ایستاد انار از هم‌ شکافت‌، شاید چیزی‌ از انار به‌ او رسید و از او به‌ انار برگشت‌ در میان‌ دم‌ و بازدم‌ سینه‌ و پوست‌ و استخوان‌ و برگ‌ اول‌ پیش‌ از همه‌ چیز برگ‌ می‌لرزیده‌ بوده‌ است‌ که‌ با رسیدن‌ او انار توی‌ خودش‌ شکافت‌. نمی‌دانست‌، در جایی‌ نخوانده‌ بود که‌ اول‌ برگ‌ درست‌ شده‌ است‌ یا سینه‌ و استخوان‌ که‌ از دلش‌ گذشت‌ این‌ انار برای‌ سینه‌ او به‌ هنگام‌ نزدیک‌ آمدن‌ سینه‌ او ترکید.« )ص‌ 36(
نویسنده‌ از جمع‌کردن‌ این‌ تکه‌پاره‌های‌ گذشته‌ می‌خواهد به‌ وحدت‌ با هستی‌ برسد، به‌ جایی‌ که‌ نیروهای‌ خیال‌ عیان‌ می‌شوند و به‌ دیده‌ عرفا جسم‌ آنقدر نرم‌ و قابل‌ انعطاف‌ می‌شود که‌ می‌تواند از نیروهای‌ شگرفی‌ برخوردار شود و از فضاهای‌ نامحدودی‌ استفاده‌ کند. فضایی‌ که‌ عارف‌ از فراز جسمش‌، ذات‌ خود را به‌ مثابه‌ عالم‌ اصغر می‌بیند که‌ عالم‌ اکبر درآن‌ پیچیده‌ می‌شود. و عالم‌ غیب‌ به‌ مثابه‌ قلب‌ و هستی‌ جسم‌ می‌شود. وصول‌ به‌ این‌ مرحله‌ به‌ نویسنده‌ حضوری‌ معرفت‌شناسانه‌ می‌ دهد که‌ باعث‌ فراروی‌ از محدودیت‌ها می‌گردد. »من‌ ببر نیستم‌...« روایت‌ خروج‌ از این‌ محدودیت‌ است‌.
صفدری‌ تجربه‌ای‌ را می‌نویسد که‌ امکان‌ نوشتنش‌ وجود نداردأ تجربه‌ای‌ بالذاته‌ غیرممکن‌، که‌ زبان‌ را شکست‌ خورده‌ از دروازه‌های‌ شکست‌ باز می‌گرداند، همچنان‌ که‌ خواب‌آلوده‌ بر سلطه‌ آنها اشراف‌ می‌دهد. او حسی‌ و زیرپوستی‌ وشاعرانه‌ می‌نویسد، نوشتاری‌ که‌ با دم‌ و بازدم‌ و اعماق‌ نویسنده‌ سروکار دارد. نوشتاری‌ که‌ از سلول‌ سلول‌ خاک‌ و آب‌ و باد و آتش‌ فراهم‌ آمده‌ و هارمونی‌اش‌ با عصب‌ نویسنده‌ و عناصر چهارگانه‌ درهم‌ بافته‌ شده‌ است‌. »از دلش‌ گذشت‌ این‌ انار برای‌ سینه‌ او به‌ هنگام‌ نزدیک‌ آمدن‌ سینه‌ او ترکید.« او با نوشتن‌ و در عمل‌ نوشتن‌ می‌خواهد بدون‌ واسطه‌ به‌ مطلق‌ اشیا برسد و اشیا را چون‌ عارفی‌ مجذوب‌ به‌ تجلی‌ و تجسد درآورد. »نوذر تو خودت‌ می‌دانی‌ یک‌ چیزهایی‌ هست‌ که‌ به‌ نوشتن‌ نمی‌آید، اگر بگویم‌ روی‌ ریگ‌ها دراز کشیدم‌ بلند شدم‌ ایستادم‌ در بیابان‌ دویدم‌ صدایش‌ کردم‌، تو اینها را با چه‌ زبانی‌ بازگو می‌کنی‌* اگر به‌ همین‌ زبانی‌ که‌ من‌ بازگو کردم‌ بخواهی‌ بنویسی‌ که‌ هیچ‌. آنچه‌ من‌ دیدم‌ این‌ نبود که‌ به‌ زبان‌ آوردم‌.« )ص‌ 333( او می‌خواهد به‌ نااندیشیده‌ها، غیب‌، نادیدنی‌ها و نامگذاری‌ نشده‌ها بیندیشد و بنویسد. رفتن‌ به‌ این‌ سویه‌ها و این‌ افق‌های‌ بی‌پایان‌، فقط‌ با نوعی‌ نیاز و تغییر روش‌های‌ دیدن‌ و شناخت‌ عام‌ صورت‌ می‌پذیرد. به‌ همین‌ جهت‌ تصویرهایی‌ که‌ خلق‌ می‌شوند، استثنایی‌ و عجیب‌ هستند. فضاهایی‌ که‌ دارای‌ اعماقی‌ باشکوه‌ و پرسپکتیوهایی‌ تجریدی‌ و انتزاعی‌ هستند. در حقیقت‌ او آنجاهایی‌ را رمان‌ می‌کند که‌ در رسانه‌های‌ امروزی‌ ما در دسترس‌ نیستند. او به‌ نوشتنی‌ »ناب‌« مجذوب‌ است‌أ نوشتنی‌ که‌ سایر اشکال‌ ادبی‌ مثل‌ مقاله‌ و گزارش‌نویسی‌ از عهده‌ آن‌ برنمی‌آید. و همین‌ اهمیت‌ نوشته‌ او را دوچندان‌ می‌کند.
نوشته‌ صفدری‌ در معنای‌ مالوف‌ کلمه‌ پتانسیل‌ یک‌ روایت‌ را ندارد، بلکه‌ بیشتر یک‌ تجربه‌ زبانی‌ منحصر به‌ فرد است‌. زبانی‌ که‌ می‌کوشد در حال‌ نوشتن‌ به‌ جوهر اشیا و انسان‌ها و به‌ موقعیت‌های‌ رازآمیز آنها نفوذ کند. تجربه‌ای‌ که‌ به‌ تجارب‌ عرفای‌ سنتی‌ در عشق‌ نزدیک‌ می‌شود. اما گرانیگاه‌ عشق‌ او »کلمه‌« است‌ که‌ با آن‌ به‌ دریا می‌زند و گمگشته‌ می‌شود. واژه‌ زنی‌ است‌ مانند »گل‌افروز« زیبا و گریزان‌ از قلم‌، و این‌ باعث‌ اشتیاق‌ نویسنده‌ به‌ وصالی‌ لامتناهی‌ است‌. او این‌ حضور را با عناصر سوررئالیستی‌ بارورتر می‌کند.
»... اینجا یک‌ چیزی‌ هست‌ که‌ نمی‌گذارد من‌ بنویسم‌، تو خانه‌ تا نوک‌ خودنویسم‌ به‌ کاغذ می‌رسید دلم‌ می‌کشید برسم‌ تو دل‌ کاغذ، بیا نگاه‌ بکن‌. از کیسه‌ چند برگ‌ کاغذ در آورد جلو نارنج‌ پهن‌ کرد. در دل‌ هر کدام‌، یک‌ های‌ گرد آرام‌ و خوش‌ توی‌ خودش‌ گردیده‌ بود و از جایی‌ درون‌ خودش‌ سرکشیده‌ بود بیرون‌، گفت‌: برای‌ همین‌ بود که‌ نتوانستم‌ بنویسم‌. نارنج‌ شوخ‌ شد، امروز که‌ از راه‌ دور آمدی‌ باید بنویسی‌. بتل‌ گفت‌ بگو هر چه‌ می‌خواهی‌ از زبان‌ خودم‌ بگو من‌ می‌نویسم‌. نارنج‌ سر گذاشت‌ روی‌ زانوها چیزی‌ به‌ زبانش‌ نیامد، نمی‌دانست‌ دلش‌ به‌ این‌ کوتوله‌ می‌کشد یا نه‌. پشت‌ گردنش‌ از مرکب‌ خنک‌ شد. پیشانی‌ به‌ زانو ماند و نی‌ بر پوست‌ گردنش‌ کشیده‌ شد، کشش‌ خوشایندی‌ از گردن‌ تا زیر چانه‌، جامه‌ از شانه‌ها دریده‌ شد تا پهلوها و نی‌ از روی‌ شانه‌ به‌ پهلوی‌ راست‌ لغزید. زبانه‌ نی‌ خیس‌ از مرکب‌ روی‌ پهلو و شکم‌ فشرده‌ می‌شد، روی‌ دنده‌ها انگار پرنده‌ای‌ نوک‌ می‌زد یا او خوابیده‌ نزدیک‌ به‌ چاهی‌ و دستی‌ سوزن‌های‌ بی‌شمار از تنش‌ بیرون‌ می‌کشید با دردی‌ که‌ درد از پیکرش‌ می‌برد. بلند شد جامه‌ چاکیده‌ تا پهلو مرکب‌ دویده‌ بر ران‌ها به‌ پنجدری‌ رفت‌ ایستاده‌ برای‌ روشن‌ کردن‌ چراغ‌ توری‌، نی‌ از سینه‌ پایین‌ لغزید، ران‌هایش‌ برگ‌برگ‌ شد، برگ‌های‌ گندم‌ می‌لغزید بر روی‌ زانوها.« )ص‌ 387(
او می‌کوشد واژگان‌ گریزان‌ را به‌ جنون‌ دوست‌داشتنی‌ خود تبدیل‌ کند. و این‌ زبانی‌ که‌ هر چه‌ بیشتر با آن‌ خو می‌گیریم‌ از ما می‌گریزد، بازگشت‌ شاعرانه‌ صفدری‌ را به‌ موضعی‌ که‌ پی‌ می‌گیرد نشان‌ می‌دهد، موضوعی‌ که‌ نگفتنی‌ است‌ و تکرار زیبایی‌ که‌ »نارنج‌« از آن‌ متولد می‌شود. او در حقیقت‌ یک‌ چیز بیشتر نمی‌نویسد: اعلام‌ عشق‌ خود به‌ نوشتار. اما در هر بار نوشتن‌، چیز تازه‌ای‌ کشف‌ می‌کند، سویه‌ای‌ از ابداعی‌ جدید را، روایتی‌ جدید و نظرگاهی‌ جدید را.
و این‌ معاشقه‌ نویسنده‌ است‌ با نوشتن‌، با تن‌ - ورق‌، نویسنده‌ - خالقی‌ که‌ می‌تواند از این‌ معاشقه‌ هر چیزی‌ را متولد کند. این‌ لذت‌ می‌تواند نوشته‌ را از عناصری‌ غریب‌ بیاکند تا گل‌افروز و نارنج‌، هر چیزی‌ را از نوشتن‌ بارور باشند، از ماهی‌ تا اسب‌ و... به‌ خاطر همین‌هاست‌ که‌ شاعرانگی‌ کلام‌ پتانسیلی‌ بسیار غنی‌ دارد. و این‌ علاقه‌ او به‌ شعر گاه‌ او را به‌ لبه‌ تیغ‌ شعر و نثر می‌رساند و خواننده‌ را از این‌ تکرار فضاها و واژگان‌ خسته‌ می‌کند. صفدری‌ بزرگترین‌ رمان‌ نثر - شعر ایران‌ را نوشته‌ و با این‌ شیوه‌ امکانات‌ تازه‌ای‌ را به‌ نوشتن‌ اضافه‌ کرده‌ اما امکانات‌ زیادی‌ را نیز از دست‌ داده‌ است‌. از جمله‌ امکان‌ ترجمه‌ اؤری‌ که‌ می‌توانست‌ به‌ معنای‌ واقعی‌ نمایه‌ای‌ مهم‌ از رمان‌ ایرانی‌ و معاصر ما باشد.
این‌ روایت‌ آمیخته‌ای‌ از شعر و نثر است‌، با نحوی‌ که‌ معمولا افعال‌ در جای‌ دستوری‌ خود حضور ندارند و واژگان‌ و لحن‌ محلی‌ بیش‌ از اندازه‌ برآن‌ سیطره‌ دارد. هر چند که‌ نویسنده‌ در این‌ چالش‌ها به‌ نوعی‌ واژه‌سازی‌ هم‌ دست‌ پیدا می‌کند و یا گاه‌ واژگانی‌ از گذشته‌ را برجسته‌ می‌سازد که‌ کارکردهای‌ امروزی‌ دارند. به‌ طور کلی‌ نثر و نحو و لحن‌ او یادآور متون‌ کهن‌ است‌ و تعمد دارد تا به‌ این‌ سرچشمه‌ها - شعر و نثر کهن‌ - اقتدا کند و وفادار بماند. در زبان‌ او هم‌ می‌توان‌ شاعری‌ چون‌ رویایی‌ را دید و هم‌ عارفی‌ چون‌ ابوسعید ابوالخیر را. او خود را وقف‌ جهانی‌ کرده‌ که‌ همه‌ چیز از آن‌ در حال‌ گذر است‌. »شاید چیزی‌ از انار به‌ او رسید و از انار به‌ او برگشت‌«. او دغدغه‌ نوشتنی‌ را دارد که‌ در عین‌ حالی‌ که‌ با گذشته‌ متفاوت‌ است‌ با آن‌ هم‌ یکی‌ است‌. و زبان‌ او علی‌رغم‌ کهنه‌ بودن‌، از زیرساخت‌ و نشانه‌هایی‌ به‌ موازات‌ روایت‌ برخوردار است‌.
همچنانکه‌ ریلکه‌ می‌گوید: »مردم‌ چیزی‌ نیستند جز اوراق‌ یا پوسته‌هایی‌ که‌ حاوی‌ ؤمره‌ حقیقی‌ زندگی‌ یعنی‌ مرگ‌ هستند، مرگی‌ که‌ هر کسی‌ آن‌ را در درون‌ خود حمل‌ می‌کند«، صفدری‌ هم‌ می‌خواهد این‌ آدم‌ها را به‌ ؤمره‌ حقیقی‌ خود یعنی‌ مرگ‌، یعنی‌ ورق‌ و پوسته‌ بازگرداند. پس‌ سعی‌ می‌کند آنها را بنویسد و به‌ آنها شخصیتی‌ از ورق‌ بدهد )به‌ اعتبار گفته‌ بارت‌( و به‌ جای‌ شخصیت‌هایی‌ از پوست‌ و رگ‌ و پی‌، شخصیت‌هایی‌ کاغذین‌ بسازد. او این‌ استحاله‌ را در نوشتن‌ »بتل‌« بر روی‌ بدن‌ »نارنج‌« هم‌ نشان‌ می‌دهد.
نشانه‌ انار هم‌ که‌ در جای‌جای‌ روایت‌ تکرار می‌شود، نشانه‌ای‌ عرفانی‌ است‌ دال‌ بر اینکه‌ بیرون‌ و درون‌ یکی‌ هستند و او در جمع‌کردن‌ دانه‌های‌ انار به‌ طور کامل‌ می‌کوشد تا روایت‌ خود را بهشتی‌ کند. یا دانه‌ها را در روایت‌ خود به‌ طور کامل‌ جمع‌ کند و ساختار روایت‌ خود را بر جمع‌کردن‌ دانه‌های‌ آن‌ بنا نهد، که‌ هر کسی‌ که‌ دانه‌ اناری‌ می‌خورد باید متلی‌ بگوید. او می‌خواهد از نگفتن‌ خود عقده‌گشایی‌ کند و همه‌ دانه‌های‌ انار را بخورد تا همه‌ روایتش‌ را بگوید. همین‌ است‌ که‌ این‌ قدر با طول‌ و تفصیل‌ روایت‌ می‌کند: »مانده‌ بود که‌ پیش‌ از او سال‌های‌ سال‌ نرسیده‌ به‌ انارستان‌ چه‌ کسی‌ در جایی‌ دیگر اناری‌ ترکانده‌ بود و او یک‌ دانه‌اش‌ را هم‌ نخورد. یکی‌ اناری‌ در دست‌ می‌گرفت‌ می‌گفت‌ اناری‌ می‌شکنم‌ چند دانه‌اش‌ را می‌خورید* نوذر دل‌ نداشت‌ بگوید که‌ یک‌ دانه‌اش‌ را می‌خورد. آرزو داشت‌ از آن‌ همه‌ دانه‌ سرخ‌ و شیرین‌ دانه‌ای‌ بخورد و متل‌ کوچکی‌ بگوید که‌ کوچک‌تر از خودش‌ نباشد. یک‌ شب‌ دل‌دل‌ کرد گفت‌ من‌ یک‌ دانه‌ می‌خورم‌ و هنوز چیزی‌ نگفته‌ آن‌ متل‌ به‌ سر رسید و گفت‌ متل‌ ما خشی‌ خشی‌ دسته‌ گلی‌ روش‌ ورکشی‌. متل‌ را از آخر گفته‌ بود: کبوتری‌ روی‌ گرز نخلی‌ نشسته‌ بود هر چه‌ نشسته‌ بود هر چه‌ نشست‌ کبوتر دیگر برنگشت‌ تا شب‌ هم‌ نیامد تا فردا هم‌ نیامد آن‌ کبوتر رفت‌ و رفت‌ و رفت‌ و این‌ یکی‌ روی‌ شاخه‌ نشست‌ خواند: کو کو کو! کو کو کو! دوتا تو یکی‌ مو.« )ص‌ 29(
او همچنانکه‌ روایتش‌ محصول‌ بحران‌ و دوران‌ گذر است‌، خود را نیز نویسنده‌ای‌ بحران‌زده‌ توصیف‌ می‌کند. »شاید این‌ بیماری‌ باشد و بگویند تخیل‌ تو بیمار است‌، بله‌ من‌ بیمار هستم‌. چرا از کودکی‌ باید این‌ قدر مرگ‌ ببینم‌*« )همان‌، گفت‌وگو با همشهری‌( شاید مرگ‌اندیشی‌ او به‌ نوعی‌ با متلاشی‌شدن‌ چند نسل‌ گذشته‌ای‌ که‌ روایت‌ می‌کند، هم‌ساز باشد. او راوی‌ ریگستان‌ها و قبرستان‌هاست‌ و همین‌ نگاه‌ به‌ او روادید حضوری‌ این‌ چنینی‌ را می‌دهد. یا شاید اشتیاق‌ او به‌ گذشته‌ و نوستالژی‌، باعث‌ شده‌ او در مقابل‌ امروز و هویتی‌ که‌ باید با آن‌ بنویسد مقاومت‌ کند، تا به‌ هویتی‌ گذشتگانی‌ متوسل‌ شود. اما این‌ شیوه‌ نویسنده‌ را در مقابل‌ پرسشی‌ امروزی‌ تنها می‌گذارد: زمان‌ و نوشتن‌، چون‌ نوشتن‌ هویت‌ نویسنده‌ است‌ و او نمی‌تواند به‌ آسانی‌ از آن‌ خروج‌ کند، پس‌ باید به‌ طمانینه‌ روح‌ ایمان‌ بیاورد و گمشدگی‌ و شکست‌ را از آن‌ دور سازد. نوشتار حقیقی‌، آینه‌ نوشتار نخستین‌ یا اصلی‌ است‌. و دوری‌ از اصل‌ به‌ تنهایی‌، نوعی‌ درهم‌ ریختگی‌ و انتقال‌ از طبیعتی‌ عالی‌ به‌ طبیعتی‌ دم‌دست‌ است‌. درست‌ است‌ که‌ فردیت‌ آفرینشگر، از انتساب‌ به‌ نسق‌های‌ پیشین‌ می‌گریزد. اما از سوی‌ دیگر این‌ فردیت‌ فقط‌ زمانی‌ می‌تواند از ذات‌ خود محافظت‌ کند که‌ قادر به‌ شالوده‌زدایی‌ گذشته‌ باشد، در عین‌ حال‌ که‌ به‌ آن‌ وفادار بماند. به‌ این‌ معنا بازگشت‌ به‌ سنت‌های‌ گذشته‌ یا نوشتار اصل‌، بیشتر به‌ آفرینشگری‌ احتیاج‌ دارد تا وابستگی‌. اما به‌ این‌ معنا صفدری‌ کدام‌ نویسنده‌ معاصر را یا کدام‌ اصل‌ را در مقابل‌ خود می‌بیند. و از چه‌ نوشتار - اصلی‌ شالوده‌شکنی‌ کرده‌ است‌.
صفدری‌ در مصاحبه‌ خود گلشیری‌ را پس‌ می‌زند و می‌خواهد به‌ چوبک‌ و احمد محمود اقتدا کند. این‌ برخورد او بیشتر ناشی‌ از گریز از تمرکززدایی‌ او در اصل‌ نویسندگان‌ است‌. این‌ نوشتار بیش‌ از آنکه‌ در زاویه‌ نگاه‌ و تیپ‌ نثر به‌ گلستان‌ و چوبک‌ و احمد محمود بدهکار باشد به‌ گلشیری‌ »جن‌نامه‌« وابسته‌ است‌. »تیپ‌ زبانی‌ من‌ با گلشیری‌ تفاوت‌ دارد... ریشه‌ من‌ به‌ نحوی‌ با نثر چوبک‌، گلستان‌ و احمد محمود گره‌ می‌خورد و این‌ ریشه‌ها من‌ را به‌ زبان‌ نثر کهن‌ فارسی‌ متصل‌ می‌کنند.« )همانجا(
اما اینکه‌ چرا صفدری‌ از گلشیری‌ پیروی‌ می‌کند، به‌ این‌ علت‌ است‌ که‌ صفدری‌ همچون‌ گلشیری‌ یک‌ زبان‌ خاص‌ برای‌ روایت‌ خود برمی‌گزیند و آن‌ را ادامه‌ می‌دهد. او در این‌ میان‌ خود را مالک‌ منحصر به‌ فرد این‌ زبان‌ می‌داند، در حالی‌ که‌ مشخا است‌ که‌ این‌ شیفتگی‌ زبانی‌ است‌ و نویسنده‌ می‌توانسته‌ از امکانات‌ زبانی‌ متعددی‌ بهره‌ بگیرد. اما او از زبانی‌ استفاده‌ می‌کند که‌ بیشتر به‌ دنبال‌ یکه‌گی‌ خود است‌. زبان‌ روایت‌ امروز باید از این‌ مرکزگرایی‌ بگریزد و به‌ آن‌ خو نکند. این‌ مساله‌ می‌تواند او را از خالق‌ زبان‌ و روایت‌ دور کند. این‌ برخورد باعث‌ می‌شود که‌ او به‌ مرکزیتی‌ بیندیشد که‌ غیر از خود را از آن‌ براند. او سعی‌ می‌کند نشان‌ دهد که‌ این‌ زبان‌ زبانی‌ شقه‌شده‌ است‌. »شقه‌شدگی‌ آدم‌ها، روایت‌ را به‌ تکه‌های‌ مختلف‌ تقسیم‌ می‌کند.« )همانجا( اما در هیچ‌ کجا ما نمی‌توانیم‌ به‌ زبانی‌ برسیم‌ که‌ زبان‌ دیگران‌ را کامل‌ کرده‌ باشد یا فرصتی‌ برای‌ کسی‌ بگذارد تا زبانش‌ را کامل‌ نماید. شاید این‌ زبان‌ بر مبنای‌ یک‌ تکنیک‌ خلق‌ شده‌ و امکانات‌ تنوع‌ تکنیکی‌ زبان‌ را از نویسنده‌ سلب‌ کرده‌ است‌.
»انبوهی‌ از آدم‌های‌ بیمار هر روز بر من‌ هجوم‌ می‌آورند و در من‌ قرار می‌گیرند. این‌ جواب‌ من‌ به‌ منتقدانی‌ است‌ که‌ این‌ تیپ‌ تخیل‌ را بیمار می‌دانند.« )همانجا(
این‌ تمهید نویسنده‌ باعث‌ می‌شود تا شخصیت‌ها در همدیگر استحاله‌ یابند و همگی‌ نوعی‌ دو نا دون‌ زیستی‌ عرفانی‌ داشته‌ باشند. »راستش‌ را بخواهی‌، کس‌هایی‌ که‌ از راه‌ دور آمده‌اند و کسی‌ هم‌ نمی‌داند جا و پای‌ اول‌شان‌ کجا بوده‌، همه‌ جا بوده‌اند، هیچ‌جا هم‌ نبوده‌اند، خودشان‌ دلگریخته‌ مادر زادی‌اند.« )ص‌ 396( اما این‌ زاویه‌ نگاه‌ به‌ آدم‌ها، نمی‌تواند پاسخ‌ جهانی‌شدن‌ امروز را بدهد. و طبعا از معرفت‌های‌ امروزی‌ هم‌ فاصله‌ دارد. مضافا اینکه‌ برای‌ خواننده‌ امروز نوعی‌ »دلگریختگی‌« بوجود می‌آورند. خصوصا که‌ این‌ استحاله‌ را ذاتی‌ طبیعت‌ انسان‌ می‌داند و آن‌ را به‌ نوعی‌ ماهیت‌ آدم‌هایش‌ تبدیل‌ می‌کند. چون‌ این‌ استحاله‌ نه‌ فقط‌ در درون‌ انسان‌ها که‌ در عناصر چهارگانه‌ طبیعت‌ و حیوانات‌ هم‌ جاری‌ است‌ و به‌ او نوعی‌ نگاه‌ کهن‌ - تاریخی‌ می‌دهد،نگاهی‌ که‌ حتی‌ عرفان‌ خود را به‌ اعماق‌ اسطوره‌های‌ ایرانی‌ پیشااسلامی‌ پرتاب‌ می‌کند، تا همه‌ چیز را به‌ اصل‌ خود بازگرداند. همین‌ است‌ که‌ رمانش‌ پر از نشانه‌های‌ کهن‌ است‌.
اما این‌ کهن‌ بودن‌ و توجه‌ او به‌ متون‌ گذشته‌ و اساطیر نه‌ شبیه‌ بازگشت‌ به‌ گذشته‌ »هدایت‌« و نه‌ شبیه‌ توجهات‌ به‌ سنت‌ پسااسلامی‌ گلشیری‌ است‌. او به‌ سنت‌ با نگاهی‌ متکثر و نه‌ یک‌سویه‌ می‌نگرد.

اطلاعات این کتاب

نام کتاب: من ببر نيستم ...
مترجم: ندارد
مجموعه:
قیمت: 35000 ريال
شابک: 964-311-476-7
سال چاپ: 1382
نوبت چاپ: 1
نوع جلد: شومیز
قطع کتاب: رقعی
تعداد صفحات: 0
وزن کتاب: 0
توضیحات کتاب:..به همان نشان دادن که شاخه های مواول، شاید یک سالی بیشتر، ازپس وپیش وپهلوهای اسب پیچیده وگره دار شده بودند که از روبرو نمی شد گفت این اسب است ومی شد گفت این تاک است پیچیده به بالای خود واسب نیست می نماید که اسب است یا روزگاری اسبی درسایه این شاخه های همیشه سرگردان وتوی خود پیچیده رااز استخوان ها جدا می کرد وشاخه های ازپایین به بالا خمیده اندکی سر راست کرده با آن خیزش ببروار ایستاده رودروی آن ها باز هم نمی شد گفت که آن ببر است و بی چون وچرا تاک بود پیچیده درخود وبه بالای خود...(رمان برگزیده سال 81 معتقدان ونویسندگان مطبوعات وجایزه ادبی اصفهان)

کتاب های مرتبط با این کتاب