گروه انتشاراتی ققنوس

گزیده نقد و نظر درباره "سنج و صنوبر"

نویسنده:
تاریخ: 23/تیر/1384

مجله هنگام 

کتاب بسیار بسیار قدرتمند خانم مهناز کریمی را خوانده‌ام که رمانی است به نام سنج و صنوبر. به نظر من این رمان بسیار قوی است و به نظرم بسیار مقتدرانه نوشته شده و با قلمی مستحکم.
کتاب هفته – شهلا لاهیجی
 
دایره وسیع واژگانی، توصیفات پرقدرت و شبیه‌سازی زبان دایی اسد با حضور نشانه‌های نثر منشیانه دوره بازگشت محکم و دارای تشخص است هم چنین لحن دردمند و توبه‌کار حس همدردی مخاطب را برمی‌انگیزد. ذهن قصه‌گوی دایه و توجه به زبان توده، لغات عامیانه و لهجه خاص به سهولت از میان لحن‌های دیگر بازشناختنی است. نثر توصیفی آفاق و زبان شاعرانه او در خلق صحنه‌های درخشانی مانند اخته کردن خیرا… و مراسم عروسی جهان و بخش‌های سیال ذهن و به ویژه تصاویر و ایماژها در تک‌گویی‌های آفاق به یادماندنی است. و سرانجام  رمان به گردنبند زیبایی می‌ماند که در لابه‌لای آن مهره‌های هماهنگ و یکدستش مهره‌هایی ناساز نشانده شده است.
جهان کتاب – بهناز علی‌پور گسگری
 
سنج و صنوبر نوید دهنده یک رمان نویس خوب است. رمان از نثر شفافی بهره برده و اطلاعاتی که در این رمان به خواننده داده می‌شود به خوبی تصویرگر نزدیکی انسان با طبیعت است که در بافت این اثر به خوبی مشهود است. مهناز کریمی با این کتاب نشان می‌دهد که یک رمان‌نویس موفق است و فکر می‌کنم ما می‌بایست در آینده منتظر آثار بسیار خوبی از ایشان باشیم.
وقایع‌اتفاقیه – شاپور جورکش
سنج و و صنوبر از مقوله ادبیات جدی ماست. نویسنده به معنای جدی در زمینه نثر کار کرده و از جریان سیال ذهن مدد گرفته تا میدانی از زندگی را در ایران در معرض روشنایی قرار دهد.
نثر مهناز کریمی شسته رفته است و از میدان نثر گلشیری بیرون آمده  و به نکاتی  می‌پردازد که تا به حال درباره آن‌ها گفتگو نشده است.
نقد کتاب – شهرنوش پارسی پور
 
هر کدام از سه بخش اول رمان «سنج و صنوبر» از دید و زبان یک راوی خاص روایت می‌شود؛ و رمانی رنگارنگ و روایتی چند صدایی را نوید می‌دهد: بخش اول «جان براون» پسرکی دوررگه، امریکایی، خودرو – روایت می‌کند. بخش دوم را زن میان‌سالی که پس از سال‌ها به میهنش – ایران – بازمی‌گردد تا سری به عشق کودکی و ریشه‌های خانوادگی‌اش  بزند؛ و بخش سوم دست‌نوشته‌های باقی مانده از مردی است از واپسین نسل خاندانی زوال یافته.
هر کدام از این روایت‌ها حال و هوای خاص خود را دارد و قلم نیرومند نویسنده‌ای را نشان‌ می‌دهد که می‌تواند از زبان راویان مختلف، با زبان و نثری گوناگون، رمانی چند لایه، جذاب، پرشور، پرماجرا، و خواندنی را به وجود آورد. عیلرغم برخی پیرایه‌ها و کاستی‌ها (که به آن اشاره خواهم کرد) در مجموع این انتظار برآورده می‌شود؛ و می‌توان گفت «سنج و صنوبر» رمانی مدرن و ماندگار است که می‌شود آن را بارها خواند.
اگر از «رمان مدرن» تعریف مشخصی داشته باشیم، و هر سرگذشت دور و درازی را – هر قدر جذاب و خوش‌کلام - «رمان مدرن» به حساب نیاوریم، اگر میان «داستان بلند» و «رمان» تمایزی قائل باشیم، اگر بپذیریم که «رمان» نوشته‌ای است که می‌توان آن را بیش از یک بار خواند، نه پیشینه‌ی رمان مدرن فارسی خیلی طولانی است، نه تعداد آن خیلی زیاد. گمان می‌کنم یکی از این تعداد معدود، رمان ماندنی و خواندنی «سنج و صنوبر» است.
«رمان مدرن»، هم چون هر اثر مدرن دیگری، مشارکت فعال مخاطب (خواننده) را می‌طلبد. مخاطب فعلا، بازخوانی یا بازخوانی‌های خود را دارد؛ که هر یک از این بازخوانی‌ها،‌معناها و لایه‌های متفاوتی را در متنی واحد کشف کند؛ و اگر هر کدام از این بازخوانی‌ها بتواند تمام اثر با بپوشاند و تناقض آشکاری با متن نداشته باشد، می‌توان آن را یک بازخوانی یا برداشت درست دانست. برداشتی که در غیاب مؤلف، بنابر مشارکت فعال خواننده در بازآفرینی متن، بازتولید می‌شود. ماندگاری اثر از همین بازآفرینی‌های مجدد و مداوم مایه می‌گیرد. 
چیزی که در نخستین بخش رمان «سنج و صنوبر» توجه را جلب می‌کند، علاوه بر شیوه‌ی روایت درخشان این بخش، نوعی سرخوشی و شادابی در روایت است که جای آن در داستان‌نویسی فارسی (داستان کوتاه / داستان بلند / رمان) خالی است. تا آن جا که من خوانده‌ام، داستان مدرن و جدی فارسی بیشتر اخمو و غم‌زده است. غمی فرهنگی و جامعه شناختی که از رویدادهای تاریخی و فرهنگی ما مایه می‌گیرد؛  و گویی گلیم بخت ما را با آن بافته‌اند. اما این اندوه تاریخی – فرهنگی را می‌توان با زبانی شوخ و شنگ روایت کرد؛ طوری که هم بیانگر نوعی وارستگی و آب از سرگذشتگی باشد؛ هم خواندن داستان را شیرین و دلچسب کند. آمیزه‌ای از اشک و لبخند و تجلی حال  و هوای «کارم از گریه گذشته است، بدان می‌خندم». بخش اول « سنج و صنوبر»، چنین روایتی را نوید می‌دهد.
محمد رحیم اخوت
 
«کاشان را که رد کنی، پشت کوه کمر اشک، نگین یشم را در دل کویر زرد خواهی دید...ملکی آنجاست. وصیت‌نامه ی عم‌قزی را باید دور انداخت.»
رمان سنج و صنوبر، ماجرای زنی ایرانی است که بیست و اندی سال پیش، در پی سیل بزرگی از دلخواست، روستایی نزدیک کاشان به امریکا می‌رود. شخصیت اول داستان پس از گذشت حدود یک ربع قرن برای یافتن عشق دوران نوجوانی، به ایران بازمی‌گردد، نه زادگاهش را آن گونه می‌یابد که به یاد داشته و سال‌ها با فکر و خاطره‌اش در آن سوی جهان می‌زیسته و نه معشوقش را. آفاق حدود پنجاه ساله که گویا از نوادگان نرجس خاتون، صیغه‌ی یک‌شبه ناصرالدین شاه قاجار است، به سبب وصیت‌نامه‌ی «عمقزی»  و مادر خودش از مطلوبش دور می‌افتد. اما این شاهزاده خانم ایرانی با پسرک دورگه آمریکایی حس هم‌خونی می‌یابد؛ چون جان سیاه و سفید، یا به تعبیر نویسنده، مثل برف و شیره، پس از یک عمل جراحی، به آفاق خون داده است. کتاب، از یک سو روایت آفاق است برای یافتن جان و خریدنش و فرزندخوانده کردنش و از دیگر سو گذشته‌های زندگی او در ایران. سنج و صنوبر در یک نگاه، قصه کهن عشق است و در نگاهی دیگر، پرداختی به چگونگی انحطاط یک تاریخ و تصویری هنرمندانه از یک سرزمین ویران شده یا در حال زوال؛ هرچند زمینش هنوز هست و درختی سالمند که «لابد طوری در زمین ریشه دوانده که سیل از پسش برنیامد». و دایه نیز، این بحرالاسرار تاریخ و مأمن رازها، گرچه خمیده پشت و پایبسته، مانده تا یادگارها را، هرچه هست، به نسلی دیگر واگذارد. فاجعه از همان ساعت ورود به ایران، جیغ می‌کشد و تلخیاتش کام را می‌گزد. شیرینی سوهان وطنی پس از این همه سال، در دهان آفاق زهر می‌شود. چه، صحنه قطع دست دزدی را می‌بیند و...
سنج و صنوبر به گفته برخی کارشناسان، هم آن دسته از منتقدان را راضی نگه می‌دارد که ادبیات را به اصطلاح متعهد می‌پسندند، و هم آنان را خرسند می‌کند که هنر را برای هنر می‌خواهند. نویسنده حتی بوها را رنگ می‌زند، و رنگ‌ها را طعم و مزه می‌دهد.
در این رمان، از برخی مسائل سیاهپوستان آمریکا جای گرفته تا دشواری‌های دوره‌های مختلف زنان ایرانی، از سنت، از غربت، از خاطره‌ی جمعی ما ایرانی‌ها، از کودکی‌های کمابیش یکسان‌مان، شیطنت‌های ظهرهای تابستان، بوی علف و عشق‌های پنهانی و شرمندگی‌های میانسالی، تا فرهنگ عمومی ایران زمین؛ «توی دلم ادامه دادم تزویر رازماندگاریمان است. دروغ خوب می‌گوییم. غرور ملی هم داریم…شنیده‌ام شما ایرانی‌ها هر کدام توی حیاط پشت خانه‌تان یک چاه نفت دارید». بدین روی، ماجراها فقط از زبان یک راوی حکایت نمی‌شوند بلکه پی در پی، دست به دست به راویان گوناگون سپرده می‌شوند و ادامه می‌یابند؛ با نثری گرچه متناسب با زبان راوی‌های مختلف، از جهت پختگی و تسلط بر زمینه روایت، منسجم و محکم.
کتاب به طور کلی ساده نیست؛ علاوه بر چند لایه‌گی‌اش، به اقتضای تغییر راوی و موضوع، بعضی جاها بسیار آسان‌خوان است و گوارا، و برخی قسمت‌ها سخت هضم و محتاج بازخوانی. حتی خواندن شماری از کلماتش نیز گاه سخت است؛ واژه‌هایی که به لهجه کاشانی است و عبارت‌های خاص گروهی. همین جا باید افزود که گستردگی دامنه لغات در این کتاب شگفت‌انگیز است؛ به پهنای قلمروی وقوع ماجراها و تنوع شخصیت‌ها که همه اینها برنمی‌خیزد مگر از دانشی وسیع و تسلط بر ادبیات و مردم‌شناسی. و تکرارهای بسیار دلنشین و بجا و البته گاه دلهره‌آور. همچون قسمت مرده‌شورخانه.
در این رمان، عید مذهبی خونین است؛ عید قربان و تفریح‌ها در حمام فین، مرگ‌آلود. یادها در دوری مکان و دیری زمان اسطوره‌ای می‌شوند؛ تا آن که آفاق بازگشت و به چشم خود دید که آن جوان برومند، پیر چروکیده است و نقش قالی ناتمام، آرزوهای ابریشمینی هستند که به سرانجامی نرسید؛ حتی اگر اتاق باغ گلستان پذیرای او باشد که سالیانی به انتظار میهمانی ناشناخته، تهی منتظر مانده بود.
آفاق دیگر از آن این جهان نیست. بیش از بیست و پنج سال بیگانه شده. صنوبرها را در آمریکا کاشته؛ «جان در دوردست‌ها چشم به راه است».
«با وجود یه مادر باکره اگه تو یه آغل به دنیا می‌اومدم، می‌شدم خود خود مسیح.» این آغازگاه رمان است. جان پدر ندارد ولی دو مادر دارد که یکی باکره است. اما بازخوانی تاریخ و آفرینش آن انگار زاییده همین زن است. ابتدای رمان سرگیجه‌آور است و به آخرها که می‌رسی، هم می‌خواهی زود به نتیجه دست یابی و هم دریغت می‌آید. قصه تمام شود.
هرچند پیشتر هم مشکلات کمابیش همگانی مهاجران، در فیلم‌ها، مقاله‌ها و کتاب‌های گوناگون بازتابیده و هم روایت‌های گوناگون زنانه فراوان است، کشش داستانی رمان مدرن خانم کریمی در عصر رقابت‌های فشرده ابزار ارتباطات در جذب خوانندگان خاص، موفقیتی چشمگیر داشته است. ناقدان ادبی می‌گویند، رمان تا وقتی هنر است که محصولش در فیلم و نقاشی و موسیقی و غیره قابل عرضه نباشد. هنرمندی مهناز کریمی در خلق تعبیرهای ناب و دست اول و توصیف زبردستانه حالت‌های مختلف و تصویر مکان‌های متنوع بی‌تردید، سنج و صنوبر را یکی از رمان‌های ماندگار در زبان فارسی می‌کند؛ «نقش مردی با ریش‌های سبز که آجر چشمش افتاده و دهانش حفره‌ای گل و گشاد و سیمانی است» ص 17، «نگاهش مثل صمغ زردآلو چسبنده است» ص 19، «فکر می‌کنی درخت‌ها این طور که دارن با سرعت می‌رن، بتونن فرار کنی؟» ص 21، «توی دلم پر از بوی گل سرخ و چهچه بلبل می‌شود» ص 27، «درخت بیکارهای که هنوز سر کوچه ایستاده، فقط یک زنجیر کم دارد که دور انگشت بچرخاند» ص 29، «زن‌های اینجا روی جا مانده‌ها لانه می‌کنند. به بویی که توی درز لباس‌ها مانده دل خوش می‌کنند» ص 34 ووو
خانم کریمی خواننده را با ترس و دلهره با خود به بیغوله‌های خطرناک آمریکا می‌برد و با اندوهی برش می‌گرداند به پستوهای قالی‌بافی در دل خواست. عشق ارسلان و فرخ‌لقا را همان قدر شکرشکن بیان می‌کند که در تشریح استیصال یک مادر در برابر طغیان فرزندش تواناست. و یاد مادر خودش می‌افتد؛ «دلم خواست بغلش کنم و ببوسمش. چه دیر بود!». خواننده چنان همراه آفاق است که با او و نکته‌سنجی‌های طنازانه‌اش به شیرینی می‌خندد، رخش بی‌اختیار به خاطر دخترک سل گرفته زرد می‌گردد، یا با زن جوان کولی، آواره‌ گمنامی‌ها می‌شود.
از نقد یک خرافه خشن، عمرکشان به چه لطافتی می‌رسد: «دخترها و پسرهای بزرگ‌تر توی دود و لای گند کهنه نیم‌سوخته، عاشق می شدند». مهناز کریمی، چشم‌های نجیب‌وار گاو را در شب سیل، پیش دیده خواننده می‌کشد و از ناله‌اش می‌گوید: «مع از گرسنگی نبود. مع التماس بود. آن شب هیچ کس معنی صدا را نفهمید». به راستی آیا چه کسی در جنجال روزهای انقلاب، داد ایران را شنید؟ اما مهم آن که، خواننده تا می‌آید غمگین و افسرده و ناامید شود، زندگی را فریاد می‌کند درست پس از تصویرهایی از مرده‌شورخانه، در راه می‌بیند که خوشه‌های طلایی زیر آفتاب خود را جار می‌زنند؛ «صدایشان را می‌شنوم...شوقی زیر پوستم می‌دود و با صدای بلند می‌خندم...»
مهناز کریمی، 54 ساله، متولد کاشان، عاشق ایران‌گردی، مادر چهار فرزند و عکاس که طراحی فضای سبز را شغل خود می‌داند و نوشتن را همه زندگی‌اش. اما در زمانه‌ای که کوتاهی مطلب و سریع‌خوان بودن آن یک ارزش شمرده می‌شود، شاید عمده‌ترین خرده‌ای که بتوان بر کتاب گرفت. طولانی بودن آن باشد با آن همه پیچیدگی. کتاب پر از ماجراهای گوناگون است و شاید می‌شد آن را به صورت مجموعه داستان کوتاه نوشت. با این حال مهناز کریمی می‌گوید برای این که نشان دهم این «پیشانی‌نویس» آدم‌ها نه در آسمان، که روی زمین و به وسیله اطرافیان نوشته می‌شود، مجبور بودم داستان‌های زیادی را در یک رمان جمع کنم.خانم کریمی، این رمان را اتوبیوگرافی یا بیوگرافی کسی نمی‌داند اما آن را برگرفته از واقعیت می‌داند. رمان نخست خانم کریمی به نام «رقصی چنین» سال 1369 در بوشهر چاپ شد. ولی خود می‌گوید ایرانی‌های مقیم غرب به سنج و صنوبر زودتر و بهتر توجه کردند. چون ما به این همه فاجعه در کنارمان عادت کردیم و دیگر آن را نمی‌بینیم. سنج و صنوبر لبریز است از قصه و حکایت و تاریخ و نکته؛ «نمی‌خواهم چیزهای خوب را فراموش کنم. فراموشی توقع آدم را از زندگی کم می‌کند و چیزی مثل سازش با خود می‌آورد».
ماه منیر رحیمی

اطلاعات این کتاب

نام کتاب: سنج‌ و صنوبر
نویسنده: مهناز کریمی
مترجم: ندارد
مجموعه:
قیمت: 160000 ريال
شابک: 978-964-311-413-8
سال چاپ: 1393
نوبت چاپ: 4
نوع جلد: شو میز
قطع کتاب: رقعی
تعداد صفحات: 384
وزن کتاب: 0
توضیحات کتاب:کاشان‌ را که‌ رد کنی‌، پشت‌ کوه‌ کمر اشک‌، نگین‌ یشم‌ را در دل‌ کویر زرد خواهی‌ دید. دیگر نه‌ از کویر خبری‌ هست‌ و نه‌ از آن‌ گرمای‌ زرد وقیح‌. مَلکی‌ آن‌جاست‌. وصیت‌ نامة‌ عم‌ قزی‌ را دور باید انداخت‌. جان‌ در دوردست‌ها چشم‌ براه‌ است‌. توی‌ دلم‌ ادامه‌ دادم‌: «تزویر راز ماندگاریمان‌ است‌. دروغ‌ خوب‌ می‌گوییم‌. غرور ملی‌ هم‌ داریم‌.» میس‌ گری‌ گفت‌: «بله‌. بله‌. شنیده‌ام‌ که‌ شما ایرانی‌ها هر کدام‌ توی‌ بک‌یارد خانه‌تان‌ یک‌ چاه‌ نفت‌ دارید.» چاه‌ که‌ نباشد، وصیت‌نامة‌ عم‌ قزی‌ که‌ برقرار باشد، ملکی‌ که‌ دیگر مرد کودکی‌ها نباشد، به‌ کاغذ باید قناعت‌ کرد برای‌ واگویة‌ غم‌ غربتی‌ که‌ تا همیشه‌ هست‌، درست‌ مثل‌ دایی‌ اسد که‌ انجیر وحشی‌اش‌ را به‌ سکه‌ای‌ خریده‌اند. برنده جایزه ادبی اصفهان دی ماه 83 نامزد دریافت جایزه گلشیری - پگا- یلدا

کتاب های مرتبط با این کتاب