فروپاشي ارزش هاي مقدس :نقدي بر مجموعه "دود مقدس": مجله رودكي
فرهناز عليزاده
"نقد ادبي فن يا علمي ست كه به مقايسه ، تجزيه،تحليل،شرح و تفسيرآثارادبي مي پردازد " كادن كتاب دود مقدس ؛ نوشته ي شيوا مقانلوكه توسط انتشارات ققنوس درسال1385 به بازاركتاب عرضه شده ، دومين مجموعه داستان ازاين نويسنده / مترجم است.كتاب شامل هفت داستان كوتاه است. نويسنده در داستان ها باروايتي مدرن و با نگاهي سنتي به روابط ميان انسانها و باورها يشان و هم چنين به فرو پاشي ارزش هاي مقدس سنتي مي پردازد .ارزش هايي كه بنابر نام كتاب در حال فراموشي و دود شدن است . نامي كه به داستان خاصي باز نمي گردد ،بلكه فضاي كلي ذهن نويسنده و داستانها را در برمي گيرد. " واقعا بايد به حال اين شهروفروپاشي ارزش هاي مقدس خانوادگي گريه كرد " ص58 پنج داستان اين مجموعه واقع گراي مدرن است و دو داستان ديگربن مايه هاي اسطوره اي دارد ( شب شيطان ، آخرين مرد مقاوم ) . ديدگاه چهار داستان راوي اول شخص مي باشد و سه داستان ديگرسوم شخص مفسراست .تقسيم بندي ديدگاه ها بيانگرآن است كه كانون روايت داستان ها دروني ست و نويسنده سعي برآن داشته تابه بيان حالات و احساسات عاطفي و درونيات شخصيت ها بپردازد. وجود زاويه ديد من راوي زن در سه داستان ( يك دوستي سه نفره ، ماه و پلنگ ، پالتو ) نشان از برجسته بودن نقش زنان در داستان ها مي باشد . شخصيت اصلي و محوري داستان ها زنان هستند و نويسنده گوشه گوشه هايي از آلام آنان را به تصوير كشيده است .زناني كه در تضادبين باورها و سنت هاي قديمي و جامعه مدرن گير كرده اند و به دنبال جايگاه خوددراين جامعه ي مرد سالار مي باشند . زناني كه گرچه خود نيز به مردان ستم مي كنند ( آنا در داستان يك دوستي سه نفره )اما محتاج عشق مردان هستند و گويا سرنوشتشان فقط در پيوند با مردان است كه شكل مي گيرد ( ماه و پلنگ ) در داستان اول (يك دوستي سه نفره ) با راوي زني رو به رو هستيم كه با لحني خونسرد و كمي طنز بر عكس اظهار خود كه نمي خواهد ماجرايي را به صورت خطي بيان كند (ص7) به روايت گزارش گونه اي از زندگي خود و دوستانش (آنا و ناز) مي پردازدواززندگي در اين جامعه ي مدرن مي گويد وبابه ياد آوردن خاطره هاي گسسته ازروابط سرد ميان زن و شوهرهاي امروزي و روابط نه چندان سالم بين انسان هاي مدرن پرده برمي دارد. " آن روز كه دقيق به خاطرم مانده - كه مي گويم ماجرايي هم نيست ولي به گفتنش مي ارزد. "ص13 راوي بسيار عادي و خونسرد از خيانت ها مي گويد . خيانت آنا به سينا . " اول از همه اين را بگويم كه آنا به شوهرش (سينا ) خيانت مي كرد " ص8 ازخيانت كيان به ناز "آن روزهانازهم بالاخره قبول كرد كه كيان به او خيانت مي كند " هم چنين از خيانت خود به دوستاني كه به نقل خودش رفيق گلستان و گرمابه شان است . " اين كه من با سينا دقيقاكي و كجاآشنا شدم...در ميهماني شام ...اول پايم را لگد كردوبعدسيگارم راآتش زد" ص8 " اولين باري كه كيان به من تلفن زد و پيشنهاد كردتنهايي و براي شام دونفره بيرون برويم" ص10 راوي اززناني مي گويد كه هريك به دنبال خوشبختي اند . آناي مقتدر كه از سينا سير شده ، رهايي را در طلاقمي بيند و آنرا خوشيختي مي داند . نازكه مورد بي مهري كيان قرار گرفته و محتاج عشق و ازدواج با كيان ست ، خوشبختي را در وصال با ديگري كه شبيه كيان ست جستجو مي كند و راوي تنها دم غنيمت مي شمرد و با سيناو كيان به خوش و بش مي پردازد چرا كه معتقد است . " مردهاي مقتدري كه بي دغدغه ي داشتنشان حتي بودنشان هم غنيمت است " ص10 زناني كه سنت هارا كنار مي گذارند و به دنبال خوشبختي اند و براستي كدام يك خوشبختي ست ؟ طلاق ، ازدواج يا قفط غنيمت شمردن همين لحظات ؟. داستان زندگي امروزي و مدرن را پيش روي خواننده قرارمي دهد. زناني كه در تضاد بين سنت و مدرنيته قرار گرفته اند . داستان دوم كه باديدگاه من راوي زن روايت مي شود ، داستان زني ست كه برخلاف مخالفت هاي پدر و حتي همكارش عازم نقطه صفر مرزي ست . "ص11 پدر مي گويد : منطقه جنگي ؟ ديوونه شدي؟روزي نيست كه خبر تر كيدن بمب و نارنجك و عمليات انتحاريشون نياد . " زن اما تن به سفر مي دهد چرا كه مي خواهد حالي شان كند كه آمده چيز ها راببيند ؛ چيز هايي را رها كند و اگر نمي آمد افسوس مي خورد ص21. او در يك گرو ه كه شامل زن پرستار،پزشك ، مورخ و... در شب راهي سفر مي شود . مورخ در طول سفر به نقل قصه ي عروسي مي پردازد كه بعد از سه مراسم عروسي با پسران خان به وصال نمي رسد . زن در طول سفر در لحظات مختلف عروس را كه نگين سبز درشتي ميان مليله هاي جليقه دارد مي بيند و با او حرف مي زند . به تدريج همزادپنداري و علاقه بين زن و عروس ايجاد مي شود.از طرف ديگر زن به محافظ گروه علاقه مند مي شود . به مردي كه نگران ترين نگاه عالم را داردو چشم هاي عسلي اش مثل كندوي عسلي پر از زنبورا ن وحشي ست ص26 . مرد به دليل ترسيدن زن در كنارش جاي مي گيرد و دستان او را دردست مي فشرد . باپايان رسيدن سفر و اسكان گزيدن گروه در هتل داستان نيز در صحنه اي از راهرو هتل وقتي مرد نگين سبز را در ميان دستهاي زن قرار مي دهد به اتمام مي رسد . مالكام برادبري مي گويد " هر نويسنده هنگام نوشتن بايد دائم روي منطق اعمال و اشخاص و حوادث داستاني اش كار كند تا باعث باور پذيري كنش هاي شخصيت هاي داستاني اش شود . " در اين داستان كنش ها ي مرد باور پذير نمي باشد . در يك تيم امدادي ،مرد محافظي كه گويا رئيس گروه محافظين نيز مي باشد چرا بايد تنها به خاطر ترسيدن يكي از گروه خود به شخصه بي هيچ شرمي كنار زن بنشيند ، دستش را توي دست هايش بگيرد و مانند پلنگي در كمين نشسته با آن چشم هاي عسلي زنبور مانندش به زن نگاه كند وبعد به راننده دستور دهد. ص28 مسلم است كه محافظ گروه حتما كارهاي مهمتري غير از فشردن دست و رهانيدن يك فرد از ترس را بايد داشته باشد .كنش ديگر مرد كه در انتها نگين سبز را در دست زن قرار مي دهد ،نيز باور پذير نمي باشد . مگر نه آنكه نگين متعلق به عروسي ست كه تنها در وهم زن بوده پس چطور يك شي اينگونه جسميت مي يابد. ص32"بر مي گردم و مي دانم اصلا از ديدنش تعجب نكرده ام ....زنيور هايش ارام گر فته اند .... چيزي راكف دستم مي سراند ....مشتم را باز مي كنم . نگين سبز درشتي كف دستم مي لرزد." داستان رئال ست نه غير رئال تا بپذيريم كه نگين به دنياي عادي تعلق پيدا مي كند .مگر آن كه آن را به صورت نمادي در نظر بگيريم . به اين معني كه عروس را نمادي از زناني بدانيم كه به وصال نمي رسندو مرد با دادن نگين سبز به زن كه شايد متعلق به خودش بوده بيانگر نرسيدن مرد به زن باشد . در ان صورت نويسنده مي بايست درقسمتي از متن به اين موضوع اشاره مي كرد .( مثلا بودن نگين در دست مرد در قسمتهايي از داستان )تا باور پذيري اين امر توسط خواننده ممكن مي شد . صحيح استفاده نكردن از ضماير و ايجازدرآثر نيز باعث خوانش سخت ان شده .به گونه اي كه خواننده بايد دربين سطور به جستجوي آن بپردازد كه كنش را چه كسي انجام داده . عروس يا مرد ؟ "به راه مي افتيم.اما عروس همراهمان نمي آيد . عقب عقب مي رودبا نگاه خيره اش.شب زفافش كجا خواهد بود ؟ نگاهش همه جارا مي پايد مگر مرا . ديگر به من توجه ندارد ."ص31 در ابتدا سخن راوي با عروس است . اما بدون انكه ضميري بياورد و يا اسمي از مرد بازگو كند، از نگاهي مي گويد كه همه جارا مي پايد بخصوص اورا.كه نشان از نگاه مرد دارد. " نهيبي به خودم مي زنم و لبخندي به او . دستم را آهسته بيرون مي كشم.ص28 معلوم نيست به چه كسي لبخند مي زند ؟ و يا دستش راازدست چه كسي بيرون مي آورد .؟با شك مي توان گفت كه به مرد لبخند مي زند ولي بعددستش را كه تا چندي پيش در دست عروس بوده بيرون مي آورد" دست در دست عروس ميان بوته هاي تنك رود قدم مي زنم ....با زباني كه مي فهمم مي گويد : ....هميشه چشم به راهيم و...." يا آنكه فقط در وهم پياده شده چرا كه قبل آن دستش در دست مرد است " كمي مكث مي كند واز جايش بلند مي شود ،با لهجه اي غريب و شكسته بسته مي گويد :نترسيد..." ابهام دركنشگر ها باعث سخت خواني اثر شده . ماركز نويسنده ي مشهور آمريكاي لاتين مي گويد " نوشتن يك جور هيپنو تيسم است . اگر موفقيت آميز باشد ، نويسنده خواننده را هيپنو تيزم كرده است . هر جانويسنده تپق بزند ، خوانده از خواب بيدار مي شود . اگر نثر لنگ بزند خواننده رهايتان مي كند . بايد با پرداختن به جزئيات ظريف ،با تك تك كلمات خواننده را در هيپنوتيزم نگه داشت ." بهترين داستان اين مجموعه به اعتقاد نگارنده شب شيطان مي باشد .شب شيطان داستاني اسطوره اي ست كه با دو ديدگاه توامان بيان شده . اول شخص مفسر ( ذهن هذيان گوي كاتب ) و راويان ديگر دو فرشته كه به بيان حالات شيطان مي پردازند .شيطان كه مظهر پليدي ست دراين داستان اسير بوسه زن مي شود و گول مي خورد . او به بهشت رانده مي شود چرا كه در يك شب سرد و تاريك به خواسته زن و عشق او جواب مثبت نمي دهد. او در بهشت به دنبال زن و عشق او با پريان سر مي كند تا آنكه متوجه مي شود زن به دليل انكار كردن خدا به دوزخ رانده شده . داستان با ساخت شكني شيطان راه جديدي را در پيش مي گيرد . شيطان گول نمي زند بلكه گول مي خورد .همانطور كه مي دانيم وقتي سر لوحه داستاني ساخت شكني قرار ميگيرد ، اين شكستن ساختارها مي بايست در تمامي زمينه (مكان ، زمان و موقعيت داستاني )صورت گيرد در حالي كه در اين داستان شيطان در تاريكي شب ظاهر مي شود و مرد است .در حالي كه بهتر آن بود كه براي شيطان جنسيتي تعيين نمي كرديم و از فضاي كليشه اي و تكراري شب وتاريكي وسرماكمك نمي گرفتيم. چند سطر ابتداي داستان كه با جمله بلندي نيز آغاز مي شود ( اين جمله ي بلند درابتداي داستان آخرين مرد مقاوم نيز ديده مي شود )مارا بايك راوي مفسر رو به رو ميكند ، كه با شكستن ساختارها و كليشه ها هماهنگ نيست . " رگبار ديگر رگ نمي زند روي سنگفرش هاي سخت و سياهي كه يك امشب را به يمن قطرات سنگين زلال و براق به نظر مي آيند " وجود كلمات خيابان مفلوك ، سياهي شب ، زير نور سكته كرده ؛ سخت وسياه و..... ازنگاهي تفسيري و جانبداري حكايت مي كند كه همراه است با نثري رمانتيك، اين امر باروايت ساختار شكني در تضاد قرارمي گيرد . مشكل ديگر داستان در ديدگاه آن است. اگر دو فرشته راويان داستان مي بودند(راوياني غير معمول ) به دليل شكسته شدن ساختار ها با داستان هماهنگ تر مي بود.راوي داناي كل (راوي همه چيز دان ) در دنياي كنوني ما كه دنياي عدم قطعيت هاست كمتر مورد استفاده قرار مي گيرد . اشكلوفسكي فرماليسم روس معتقد است براي استفاده ازتمهيدات هنري نويسنده مي تواند به دو كار متوصل شود .1) كند كردن زمان و 2) اشنايي زدايي . كه اين اشنائي زدايي مي تواند در راوي و ديدگاه صورت گيرد يعني اگر ما از زبان يك راوي نامتعارف ( مثلا يك مرده ) داستان را روايت كنيم آشنايي زدايي انجام داده ايم . داستان ولگرد پر لاشزرامي توان ازنوع داستان هاي ناگهاني برشمرد .در اين داستان كه باديدگاه سوم شخص (داناي كل)روايت مي شود داستان زني را داريم كه عمدا همراه سگش شب را در پارك مي ماند.داستان با اين جمله " چيزي از حرف هاي بلندگو نمي فهمد . بيشتر نگاه مي كند ، حركات را مي شناسد،....." خواننده را متوجه ذهنيت شخيت اصلي داستان مي كند .شخصيتي كه جنسيت آن براي خواننده مبهم است . مرد يا زن ؟ و آنچه كه در انتها با آن رو به رو مي شود اورابه شوك وامي دارد، نويسنده از ذهنيت يك سگ داستان را بيان كرده !سگي كه به جمعيتي كه در حال عكس گرفتن هستند توجه مي كند .!سگي كه حتي به فواره هاي آب كه مثل تف لاينقطع بيرون مي ريزد، خيره مي شود و با هو هوي غمگين پرنده اي ناپيدا از جا مي پرد و دور ميشود!.ص63 حالات و توصيفاتي كه از ديدگاه سوم شخص محدود به ذهن سگ نقل مي شود به اعتقاد نگارنده به هيچ وجه با ذهنيت و دغدغه هاي يك سگ همخواني ندارد . به نظرمن يك سگ دغدغه هاي مخصوص به خود رادارد ( مثلا يافتن غذا و يا مكان) مانند سگ ولگرد صادق هدايت كه اين داستان تا حالتي به آن پهلو مي زند . دراين داستان دغدغه هاي سگ بسيار انساني نشان داده شده. در سگ ولگرد هدايت خواننده دليل ولگرد شدن سگ را مي فهمد درحالي كه دراين داستان توجيه منطقي براي گردش تنها سگ در پارك و توجه سگ به پسران پر هياهو وجود ندارد .و اين سوال رابراي خواننده به وجود مي آورد كه اصلا چرا زن بعد از اعلام بسته شدن درهادرپارك مي ماند .؟چرا زن تااين حد عصبي و بي قرار ست ؟ايا داستان بيانگر تنهائي و ملال زن از روزمره گي ست كه به پارك پناه آورده ؟يا از بي جايي و ولگرد بودن اوست ؟ ولي شخصيت اصلي كه سگ است نه زن . " دوباره بلند مي شود و با چشم بسته زمزمه مي كند. گاهي با خشم روي سنگ تف مي كند . "ص67 واينجاست كه خواننده از خود مي پرسد كاركرد توصيفات رمانتيك از فواره يا عكس گرفتن پسرها چه كار كردي مي توانسته از تنهايي سك داشته باشد .نثر رمانتيكي كه با قسمتهاي شبهه پست مدرنيستي در تضاد است.بخصوص كلمه نرماند دراين جمله " ارامش زن را نرماند "ص64كه بعد آن چنين مي خوانيم "اگر چشمان تيز بين نويسنده اي رو بروي زن نشسته بود و مي خواست با فرهنگ و لغات مكاتب ادبي قرن نوزدهم توصيفش كند .......مي دانيم كه نويسنده ها هميشه در همه چيز اغراق مي كنند . "ص65 كه بيانگر دخالت نويسنده با لحني طنزاست براستي چه كار كردي مي توانسته در روايت ولگرد بودن سگ كه محور اصلي داستان است ،داشته باشد ؟ در انتها اشاره كوتاهي به داستان يك دوستي زنانه دارم . داستان كه نوع ديگري از داستان اول به شمار مي آيد در واقع همان ماجراست كه اينبار از ديدگاه يك مرد بازگو مي شودبا جهاني داستاني كه خيلي شبيه به داستان اول مي باشد . گاه داستان هايي از ديدگاه هاي مختلف بيان مي شود . يعني يك رخ داد توسط چند نفر گفته مي شود ( چندصدايي) .دراين نوع داستان ها كه هربار با زاويه ديگر به جهان نگريسته مي شود ، گاه چيزهايي كه براي خواننده نقشي كاملا مثبت را دارامي باشد از نظرگاه ديگر جنبه اي منفي به خود مي گيرد . در حالي كه دراين دو نوع داستان اين عمل انجام نگرفته و تفاوت ديدگاه باعث تفاوت در نگرش و انديشه نگرديده است بلكه درهردوداستان به پوچي روابط انسان ها و سردرگمي شان در جامعه مدرن مي رسيم به اميد كار هاي بعدي خانم شيوا مقانلو، نويسنده اي تحصيل كرده كه حضوري پيگيرومستمردرعرصه ادبيات دارد.وبه موضوعاتي بكري مانند داستان شب شيطان مي پردازد .كه در نوع خود چشمگير و خواندني مي باشد . پانوشت : نقد ادبي - معرفي مكاتب نقد همراه با تحليل و نقد متون ادبي / دكتر حميد رضا شايگان فر 2)گفتمان نقد/ دكتر حسين پاينده 3)راهنماي نظريه ادبي معاصر /راما سلدون / عباس مخبر