رسالهاي درباره دنائت ذاتي بشر - نگاهي بر كتاب "هنرهميشه بر حق بودن" - روزنامه كارگزاران
شوپنهاور در اين رساله كه پس از مرگش منتشر شد به طرز كاملاً ماكياولليستي با سوفسطائيان همرأي است و تأكيد ميكند كه براي رسيدن به مقصود، فقط تسلط بر زبان و مهارت در بازي با كلمات كافي است و بنا به همين موضوع سعي ميكند كه هنگام مباحثه حريف را اغفال و سردرگم كند. وي بر اين باور است كه در بسياري از موارد نيز بايد فرد مقابل را به وسيله استعارهها و لطايف و پارادوكسها تحت تأثير قرار داد نه با بيان حقايق. هسته اصلي رويكرد شوپنهاور در رساله حاضر مانند فلسفه سوفسطاييان اعتقاد به قدرت سخنوري و زبان است. ما در اين كتاب با چند راه و مثالهايي براي كاربرديتر كردن شيوه جدل بدون استدلال مواجه هستيم اما يك سؤال عمده در مورد اين كتاب وجود دارد و آن اينكه انگيزه شوپنهاور براي نگارش چنين كتابي چه بوده؟ آيا نگارش چنين كتابي در عصر راسيوناليسم كه تمام مسائل خارج از حوزه خرد آدمي ابتدا مورد تشكيك و سپس يكسره مردود اعلام ميشوند تعريضي بر خرد منطق مدار نيست؟ البته اي سي گريلينگ درمقدمه و مؤخره كتاب عقيده ديگري دارد: «وقتي شوپنهاور به هنر هميشه بر حق بودن رجوع ميكرد آن را سندي طنزآلود و طعنهآميز ميشمرد، هشداري به وسيله مثال، نه سرمشقي اخلاقي. بيپردگي محض و نمايان برخي از ترفندهايي كه توصيف ميكند حاكي از آن است كه هنگام نگارش اين جستار اغلب در پي طعنه و ريشخند بوده است». به هر تقدير بايد ترجمه و انتشار اين كتاب 136 صفحهاي را كه چهره ديگري از شوپنهاور به نمايش ميگذارد را به فال نيك گرفت كه حداقل به واسطه آن يك اثر فلسفي نه چندان كلاسيك اما خواندني و بخصوص كاربردي جاي خود را حتي در ميان كتابخوانهايي غيرحرفهاي باز خواهد كرد. اين كتاب با مقدمه و مؤخرهاي از اي سي گريلينگ همراه است كه درراهيابي به جهان متن كمك ميكند. گريلينگ مينويسد: «آيا مقصود شوپنهاور از نگارش جستار «هنر هميشه بر حق بودن» تمريني از جنس كنايه بود؟ اين جستار توصيههاي عملي نيشداري درباره چگونگي غلبه بر خصم در مجادله بيان ميكند، توصيههايي كه بيهيچ عذر و بهانهاي ماكياوليايي هستند». به قول شوپنهاور جدل مناقشهآميز عبادت است از «هنر مباحثه به گونهاي كه شخص، فازغ از درستي يا نادرستي موضعش، از آن عقبنشيني نكند.» و چنانكه پيشتر عنوان شد شوپنهاور در اين رساله عمداً و اگر نه به قصد تعريض، ولي به صورتي تحريكآميز از سوفسطاييان يونان باستان تقليد ميكند. همانطور كه ميدانيم، سقراط و افلاطون نسبت به سوفسطاييان ديدگاهي منفي داشتند و آنها را افرادي ميدانستند كه درقبال دريافت اجرت و بيتوجه به حقيقت و عدالت، به ديگران ميآموختند چگونه هر ناراستي را راست و هر راستي را ناراست جلوه دهند.»