زياد به قضاوت هاي من توجه نكنيد: گفتگو با ناتاشا اميري، به بهانه انتشار مجموعه داستان (عشق روي چاكراي دوم
محمد كاظمي
(عشق روي چاكراي دوم) سومين كتاب ناتاشا اميري پس از مجموعه داستان (هولا... هولا) (انتشارات نيم نگاه چاپ اول: 1380) و رمان (بامن به جهنم بيا) (نشر افق، چاپ اول: 1383) است كه از سوي نشر ققنوس چاپ و منتشر شده است. اميري با همان مجموعه داستان اول خود نشان داد كه با توجه به رويكردي كه به داستان دارد، كانون توجه علاقه مندان به داستان نويسي قرار خواهد گرفت. داستان هاي تازه ترين مجموعه اميري را مي توان به دو دسته تقسيم كرد (آن كه شبيه تو نيست )، (ششمين نسل با حرف هاي اضافه) (عشق روي چاكراي دوم ) به فرم و زبان قابل قبولي دست يافته اند و آشكارا مي توان كوشش و تلاش هاي نويسنده را براي رسيدن به كيفيت مطلوب داستاني ديد. داستان هاي ديگرهمچون (من به توان تو)، ( باتشديد روي جيم )، ( غم ميان بادهاي موسمي )، (هاروت و ماروت ) و (به چهل روايت دخترانه ) اگر چه مهر و نشان خاص اميري را برپيشاني خود دارند ولي نمي توانند با كارهاي دسته اول اين مجموعه برابري كنند. خواننده اي كه فرم و شگرد اميري را در داستان هاي دسته اول ديده است، چيزي فراتر از اينها مي خواهد. علاوه بر شيوه ها و شگردهاي داستاني، از نگاه ديگري نيز مي توان اميري را راوي بخشي از زنان طبقه متوسط شهري دانست كه در حال پوست اندازي اند، اگر چه روند سريع دگرگوني ها به آن ها فرصت نگريستن و انتخاب زندگي مطلوب را نمي دهد. ناتاشا اميري خود نيز در نقد و بررسي داستان دستي دارد و مقوله نقد را براي جهان داستاني اش ضروري مي داند. بعضي از داستان هاي مجموعه (عشق روي چاكراي دوم ) ، فرم و زبان در خور ستايش دارد. به عنوان مثال، داستان (آن كه شبيه تو نيست ) در فرم و اجراهاي داستاني واجد اهميت زيادي است ولي در موضوع و مضمون نه تنها قرابتي ندارد، بلكه هزار و يك نمونه آن را مي توان در داستان هاي معمولي هم ديد. چگونه مي توان يك ماجراي معمولي را در دل يك فرم و شكل توجيه كرد؟ اتفاقا اين كار تنها كاري است كه بايد صورت بگيرد، چون زير اين آسمان آبي هيچ چيز تازه نيست اما اين تنوع نگاه، زاويه ديد جديد و ابتكاري است كه مي تواند به يك موضوع كهنه جلوه اي تازه بدهد، طوري كه انگار بار اول است در قالب داستان مي خواني اش . در اين حالت جديد نبودن موضوع كمرنگ مي شود و چطور ديدن است كه پررنگ مي شود، نه فقط ديدن تنها. هنر اين است كه تو كه روزمرگي هايي را كه عادي است و نخ نما شده طوري نشان بدهي كه تازه به نظر بيايد. فرم مي تواند تازگي داشته باشد، نوع روايت، زبان و... داستان متشكل از همه اين عناصر است . تمام اينها داستان را مي سازد و نه فقط مضمون و موضوع. داستان فقط ماجرا و سلسله وقايع نيست . گاهي داستاني موضوع بكري دارد اما به قدري نادرست پرداخت شده كه جديد بودن موضوع هم نمي تواند امتيازي برايش در نظر گرفته شود. اغلب مضامين پايه اند و تكراري . اگر موضوع تكراري باشد، مي تواني از زاويه اي به آن نگاه كني كه جديد شود. اين نوع نگاه است كه تعيين مي كند و نه هيچ چيز ديگر . در (آن كه شبيه تو نيست) خود موضوع به لحاظ جراحي هاي زيبايي مي تواند جديد محسوب شود . پيش از اين نمونه اين شكلي در قالب داستان نداشتيم . داستان (همين نزديكي ، اما ) و (من به توان تو) هم همين طور . اما اين نكته مد نظر نبوده، بيش از موضوع، زاويه اي كه مي توانم به آن شكل بدهم اهميت دارد، قالب هاي جديد ، شگردهاي جديد، توصيفات بديع . در بعضي از داستان هاي اين مجموعه، روايت، ضرباهنگي بسيار كند به خود مي گيرد و نثر نيز فاقد آن ايجازي است كه لازمه داستان است . جايي نيز اگر روايت خاص رمان بود مي توانست محلي داشته باشد اما با توجه به وضعيت هاي به وجود آمده در داستان ، آياروايت نمي توانست به گونه اي ديگر سرو سامان بگيرد؟ روايت مي تواند به هزار شكل باشد اما فقط يكي از آن ها در چهارچوب متن فعليت و قطعيت پيدامي كند و آن هم بستگي به نظر نويسنده دارد كه براي فعليت بخشيدن به آن چند تا مولفه را در نظر مي گيرد. مثلا ترفندهاي ابداعي خودش ، فرم متناسب با آن نوع زبان ، تناسب بين زبان و موضوع زاويه اي كه از آن روايت صورت مي گيرد. تغيير در هر كدام از اين ها روايتي متفاوت از اولي مي سازد. قاعدتا هر خواننده اي ممكن است دچار اين شبهه شود كه اين طرح مي توانست اين طور هم باشد يا آن طور . اين نظر اوست كه در آن صورت داستان ديگري شكل مي گرفت. در حيطه نقد اين مباحث را بايد كنار گذاشت كه اگر طور ديگري روايت مي شد، چي مي شد. بايد همان روايت نهايي نويسنده را تحليل و بررسي كرد كه ممكن است سوالات و ابهامات يا نقايص و مزايايي هم داشته باشد، اما ديگر نبايد وارد قانون احتمالات و ايده آل هاي احتمالي شد، چون متن نوشته و چاپ شده است . اين متن نهايي است. بله مي توانست اشكال ديگري هم داشته باشدكه حالا ندارد. اما در مورد قسمت اول سوال، بايد ايجاز را هم معنا كرد. گاهي ايجاز افراطي به زيبايي شناسي اثر لطمه مي زند، گاهي هم به ادبيت متن ، يعني برخي قسمت هايي كه صرفا بار ادبي دارند. يك چنين گوشه هايي از متن نمي تواند قرباني تيغ ايجاز شود، چون درست به ضرورت داشتن فضاسازي مناسب است. قسمت هاي غير پراگماتيك كه كاتالوگ وار از متن بيرون زدند، قاعدتا بايد حذف شوند اما اگر هستند، لابد از بعدي قابل بررسي هستند. شايد اين ابعاد براي خيلي ها مطلوب يا ملموس نباشد. فكر مي كنم داستان بايد تا جايي جلو برود كه بايد پيش برود. محدوديت هاي خود ساخته مربوط به حجم داستان و زمان و مكان داستان هاي ميني ماليستي را هم چندان قبول ندارم كه ايجاز باعث اضمحلال داستان مي شود. معيار خود داستان است كه همه چيز را تعيين مي كند، نه تمهيدات قالبي از پيش در نظر گرفته شده. اگر در داستان (غم ميان بادهاي موسمي) گيله خاتون راوي بود، داستان ظرفيت هاي ديگري را برما نمي گشود؟ علاوه بر اين كه به تفاوت ديدگاه برمي گردد كه نويسنده با كدام استدلال روايت را با آه و ناله شاه بانو به پايان مي برد، آيا اين روايت كه كوتاه هم است ، در كل داستان اختلال به وجود نمي آورد؟ مجبورم دوباره گريزي بزنم به پاسخ سوال قبلي ، و آن اين كه روايت مي تواند به هزار شكل باشد اما فقط يكي از آن ها در چهارچوب متن فعليت و قطعيت پيدا مي كند و آن هم بستگي به نظر نويسنده دارد. داستان (غم ميان بادهاي موسمي) از يك بعد ديگر دارد رمان مي شود: يعني مشغول نوشتنش هستم . در اين رمان ديگر گيله خاتون نيست، دختر هاي شاه بانو پررنگ شده اند كه در داستان كوتاه شبح وار حضور داشتند. خب اين همان چيزي است كه شما گفتيد . اين داستان از اين بعد نوشته شده است . بعد ديگر ساختار متفاوت ديگري مي بخشد كه خود داستان ديگري است . در مورد قسمت ديگر سوال هم بايد بگويم كه در جملات شاه بانو آه و ناله نيست ، حسرت است: حسرتي كه بركل زندگي گيله خاتون سايه انداخته. مضمون كلي داستان در همين يك جمله چكيده شده است اشاره به چمدان مهم ترين نشانه شناسي يك داستان است . شك نكنيد كه خيلي ضروري بود، وگرنه نمي نوشتمش . چرا اغلب زنان داستان هاي شما كه به نفي وضعيت حاكم بر زندگي خود دست مي زنند، نمي توانند وضعيتي را به وجود آورند كه بر موقعيت هاي پيشين آن ها برتري داشته باشد؟ حالا موانع اجتماعي و... به كنار، آيا كسي كه توان در افتادن با آن همه موانع را دارد، نمي تواند شرايطي را به وجود آورد كه به طور نسبي وضعيت مطلوبي داشته باشد؟ اتفاقا نكته همين جاست . در افتادن با شرايط به معني قدرت تغيير دادن نيست . ميزان موفقيت را چند عامل تعيين مي كند: اراده ، بينش ، آمادگي ذهني و جسمي ، شرايط حاكم برزندگي فرد، خواست ، آگاهي و... نبايد فراموش كنيم كه خيلي از آدم ها وانمود مي كنند مي خواهند اوضاع را عوض كنند. بعضي هم تلاش مي كنند اما موفق نمي شوند. بعضي هم تلاش مي كنند و موفق مي شوند . داستان ها اغلب درباره دسته اول است : كساني كه وانمود مي كنند مي خواهند، نه كساني كه مي توانند و انجام مي دهند. در نمونه هاي واقعي دوروبرم _ كه داستان ها اغلب از آن ها الگوگرفته شده است _ منتظر ايجاد تغييري در زندگي شان بودم اما واقعيت زندگي مطابق با انتظارات ما پيش نمي رود. به واقعيت احترام مي گذارم، هر چند مي دانم مي تواند از ايده آل خيلي فاصله داشته باشد. تراژدي قضيه هم دراين است. اغلب زن هايي كه براي اين مجموعه انتخاب كردم، برخلاف رمان (بامن به جهنم بيا) و مجموعه داستان (هولا... هولا) ، توان در افتادن با شرايط راندارند. نقش بازي مي كنند. وانمود مي كنند كه مي توانند و مي خواهند. چون اين واكنش ها ناشي از بينش جانيفتاده است، پس محكوم به دست و پا زدن هستند، محكوم به اين هستند كه نتوانند اوضاع را عوض كنند. مصداقش در داستان (آن كه شبيه تو نيست) است. زن داستان نمي تواند وضعيت را تحمل كند، خيانت شوهر را نمي پذيرد، دست به اقداماتي هم مي زند اما سرگردان تر مي شود. شايد هم در يك مقاطعي واقعا بتواند اما انگار نمي تواند رشته وابستگي اش را كاملا قطع كند. انگار چيزي ته وجودش او را به پذيرفتن وضعيت موجود ناگزير مي كند و آن اين است كه هنوز باور نكرده بدون شوهرش هم مي تواند زندگي كند، يا اگر بتواند چطور اين كار را انجام دهد؟ قصد من نوشتن اين بعد از قضيه بود. تا واقعا نفهمي چه كاري داري مي كني ، نمي تواني آن، كار را انجام دهي . تغيير نمي تواند در وجود بيروني زندگي رخ بدهد. اگر اول در درون تو واقع نشده باشد، تغيير نمي تواند ايجاد شود مگر تو بينش خودت را تغيير داده باشي. حالا چرا بينش تغيير نمي كند؟ چون زن داستان نمي تواند از قالبش بيرون بيايد. مي ترسد، چون نمي تواند بدون مرد زندگي كند. چون ته وجودش يك زن سنتي است و از آن مهم تر باور ندارد كه مي تواند... پس دست و پامي زند، لباس هاي مدرن مي پوشد، صورتش را جراحي مي كند اما اين ها همه در سطح واقع مي شوند. نمي تواند، چون ديدش تغيير نكرده است . پس اوضاع هم عوض نخواهد شد. در داستان (من به توان تو) هم همين طور است اما در داستان " به چهل روايت دخترانه" با دخترهايي مواجه مي شويم كه ساختار شكني هم مي كنند . زن داستان (باتشديد روي جيم ) با آن كه اوضاع بيرونش بدنيست ، تصميم مي گيرد كه وضعش را تغيير دهد. دنبال يك چيز ديگر است ... عوض شده است و چون عوض شده ، بيرونش را هم عوض خواهد كرد: حتي اگر شوهر و سه بچه داشته باشد. واكنشش شايد كمي غير منطقي باشد، يا بهتر است بگويم خيلي منطقي به نظر نيايد اما او قدرت لازم براي هر كاري را دارد، چون بينشش را دارد. فهم كامل شده در اين حالت به عمل تبديل مي شود اما در غير اين صورت عملي صورت نخواهد گرفت. در داستان نويسي امروز اگر فرم و زبان كه امتياز ويژه اي به آن مي دهد را بستاييم ، رويه ديگر داستان را نيز بايد مورد بررسي قرار داد و آن وجهه اجتماعي داستان است . داستان با طنزي شلاقي مناسبات اجتماعي را به نقد مي گيرد. آيا اين تازيانه هاي نقد مي تواند به لايه هاي نهفته جامعه نفوذ كند؟ اين نقد با كدام ابزار مي تواند خود را از يك نقد در سطح رهايي بخشد؟ سوال خيلي هوشمندانه اي است اما آيا واقعا همه ما عيوب خودمان را مي بينيم ؟ اگر مي بينيم تا چه حد به نادرستي اش واقفيم ؟ وقتي هم كه واقف شديم ، براي تعديل كردنش چه كار مي توانيم بكنيم ؟ واقعا نمي توانيم بعضي از زواياي پنهان وجودمان را به اين قصه كه قصه اغلب مردم جامعه است ببينيم؟ مي توانيم ببينيم يا مثل شخصيت هاي قصه وقتي داستان شان را در مجله مي خوانند باور نمي كنند خودشان باشند و بقيه را سرزنش مي كنند. آدم هاي ظاهر بين دورو برمان كم نيستند. يكي شايد دنبال برگزاري عروسي هاي گران و مجلل نباشد اما ممكن است شهرت چشمش را كور كرده باشد، آن قدر كه بخاطرش هر خفتي را قبول كند. وجوه مختلفي وجود دارد. اصل قضيه همان گيرهاي دروني ماست ، همان هاست كه ما را از آرامش دور مي كند و ما نمي خواهيم قبول كنيم كه وجود دارند. آن نگاه جامع گرانه را نداريم . مسائل را ابعاد گشايي نمي كنيم. هميشه ديگري مقصر است ... قصدم از اين داستان فقط ايجاد تكان در مخاطب بود. همين هم متحمل به لايه هاي عميق وجودمان نفوذ خواهد كرد اما شايد زمان ببرد. البته باز بستگي به آدم ها دارد. شايد يكي خواند و تكان خورد وتغييري در ديدگاه هايش ايجاد شد. يكي هم ديدو تازه فكر كرد پس مي توان عروسي هاي آن چناني هم گرفت. واكنشها مختلف است و تفسيرها هم همين طور. اما من دنبال راهكار نبودم، فقط عاقبت شان را در كنار نوع عملكردشان گذاشتم . فكر كردم به حد كافي گويا باشد. وقتي ببيني نتيجه چي شد ، حتما هم مي پرسي چرا اين طور شد ؟ جواب چرا در خود داستان نهفته است . به خاطر چيزهاي گرانقيمتي كه مفت هم نمي ارزند. دردناك است اما واقعيت دارد. شما در جايي ديگر پستي و بلندي داستان هاي خود را مورد نقدو ارزيابي قرار داده ايد كه چنين برخوردي را در كمتر نويسنده اي مي توان سراغ گرفت. اين گونه نگريستن ازآن نويسنده اي است كه خود ديدگاه فكري دارد. با توجه به اين حسن، چگونه نويسنده اي مي تواند پستي و بلندي داستان هاي خود را به گونه اي واقعي ببيند و كارهايي را كه از نظر خود او داراي ضعف است در مجموعه خود بياورد؟ اعتراف به ضعف خودش نوعي قوت است . من سختگيرترين منتقد خودم هستم : نوعي سختگيري كه مطمئن باشيد بي رحمانه در مورد داستان ها اعمال مي شود. اما توصيه نمي كنم . چون آن كسي كه بايد نظر بدهد، قدر مسلم من نيستم . وظيفه من نوشتن داستان و جرح و تعديل هاي نهايي و چاپ آن است . كتابي كه چاپ شد ديگر متعلق به نويسنده نيست ، متعلق به همه است . اين خواننده ها هستند كه كتاب به آن ها تعلق دارد و بارها به من ثابت كرده ا ندكه اشتباه مي كنم . مثلا داستان (ما سكوت ) از مجموعه (هولا... هولا) در آن دوره به نظر خودم داستاني چندان قوي نبود، اما نظر منتقدان و خواننده هاي زيادي را جلب كرد. خودم بعد از سال ها كه دوباره آن را خواندم، متوجه شدم كه خيلي قوي است و تعجب كردم چطور قبل تر چنين نظري نداشتم . گاهي نسبت به داستان هايي سمپاتي خاصي دارم ، ولي ثابت شده آن داستان بهترين داستان نبوده است . البته اين دليل نمي شود كه داستان ديگري كه چندان مورد توجهم نبوده يا براي نوشتنش عرق ريزي روح تشديد شده را در مجموعه نگذارم . به هر حال همه آن ها محصولات من هستند و هر محصولي براي دسته اي از مخاطبان جذاب است . حالاخيلي كلي تر وخارج از حيطه داستان بگويم كه اعتقاد دارم اگر همه آدم ها به جاي ديدن عيوب ديگران (در عين احترام به خود)ديدگاه انتقادي را در مورد خود باز مي كردند، به پيشرفت هاي روحي قابل توجهي دست مي يافتند. در مقام يك نويسنده اگر به دهه هشتاد نظري انتقادي بيندازيد ، آيا كارهاي ارائه شده در اين دهه توان برابري باسال هاي پاياني دهه شصت و آغازين دهه هفتاد را دارد؟ الان زمان مناسبي براي اظهار نظر در مورد دهه هشتاد نيست ، چون اين دهه هنوز به پايان نرسيده است . امروزه شايد بتوانيد برآورد نسبتا دقيقي از آثار دهه شصت يا هفتاد داشته باشيد، چون سال ها گذشته و پرونده داستان ها كاملا بايگاني شده است . بسياري از آثار كه قابليت فراروي از زمان را هم داشتند و در زمان خودشان چندان مطرح نشدند يا مورد كژفهمي قرار گرفتند، حالا ديگر تثبيت شده اند و مي توان در موردشان نتيجه گيري كرد. ديگر اين كه هر اثري جاي خودش را دارد. يك اثر در زماني مطرح مي شود كه ممكن است براي دوره اي ديگر آن كارايي را نداشته باشد اما اين دليل برضعفش نيست . در مورد اين دهه اجازه بدهيد دهه نودي ها اظهار نظر كنند. بورخس در جهان و هوشنگ گلشيري در ايران ما را به متون كلاسيك مان ارجاع دادند. به نظر شما اين ارجاع براي داستان نويسي ايران چه پيامدي داشت؟ براي من هميشه اينكه ببينم چه چيزي گفته شده مهم تر از اين است كه چه كسي آن را گفته است . آدم هاي خردمند به بهترين حرف ها گوش مي دهند و به آن عمل مي كنند. اين ارجاع به گذشته اجتناب ناپذير است و بخشي از كار هر نويسنده اي هم هست . فكر مي كنم چنين مسئله اي در حافظه جمعي نويسندگان هم حك شده باشد. اين اصطلاح را در راستاي حافظه جمعي ساختم . بايد بداني چي شده تا بداني چه كار بايد بكني . پس بدون درك گذشته به برآورد درستي از آينده نمي رسي . قصد اصلي اين ارجاع هم ايجاد رويكردي جديد به نوشته پيشينيان است : يك جور بازسازي ، دوباره سازي يا ديگر سازي . مي شود مكتوبات گذشته را در عرصه جديد مطرح كرد، پيامدش هم مي تواند اين باشد كه همه چيز زنجيروار به هم متصل است ، اما از هم جدا نيستيم و بايد اين اتصال را حفظ كرد، هرطور كه شده .