این کتاب شامل سه داستانه. اولی رو زن پیری داره مینویسه و داستان زندگی خودش و خواهرش رو از بچگی تعریف میکنه. دومی داستان زن و مرد جوونیه که جاهای مختلف و بطور مخفیانه همدیگر رو ملاقات میکنن و داستان سوم رو تو همین دیدارها مرد برای معشوقهاش میسازه. همین سومی داستان آدمکش کوره. داستانی ظاهرا ساختگی که مرد تعریف میکنه، ولی حقیقت تلخیه که وقتی روش فکر میکنی میبینی نه اون سرزمین ساختگیه، نه اون آدمها، نه بچههایی که به خاطر بافتن فرشهایی که اقتصاد سرزمینشون به اونها وابستهاس کور شدهان، نه اون قربانیها و نه خداهایی که قربانیها به اونها تقدیم میشن.
«شب گذشته خواب دیدم زن جوانی خودش را آتش زد: یک زن جوان لاغر اندام که پیراهن توری پوشیده بود. این کار را برای اعتراض به نوعی عمل غیر عادلانه میکرد؛ اما چرا فکر میکرد آتشی که از خودش درست میکند چیزی را حل میکند؟ میخواستم به او بگویم، آن کار را نکن. زندگی را آتش نزن، به هر دلیل که این کار را بکنی، ارزشش را ندارد. اما ظاهرا برایش مهم نبود.
چه چیزی دختران جوان را وادار میکند خود را قربانی کنند؟ برای این که نشان دهند دخترها هم شجاع هستند، که کارهایی غیر از نالیدن و گریه کردن هم بلدند، که میتوانند با خودنمایی با مرگ روبرو شوند؟ و این میل شدید از کجا سرچشمه میگیرد؟ آیا با نافرمانی شروع میشود، و اگر اینطور است، نافرمانی در برابر چه؟ در برابر نظم عظیم خفقانآور چیزها، در برابر کالسکه چرخنیزهای عظیم، در برابر دیکتاتورهای کور، خدایان کور؟ آیا این دخترها آنقدر بیپروا و بلندپروازند که فکر میکنند با قربانی کردن خود در یک محراب خیالی میتوانند چنان چیزهایی را متوقف کنند، یا این نوعی شهادت دادن است؟ اگز وسواس فکری را تحسین کنید، چنان کارهایی ممکن است تحسینآمیز به حساب آیند. همچنین جسارتآمیز. اما کاملا بیفایده.»
آدمکش کور، صفحه 546
با تموم شدن هر سه داستان که انتهای کتاب در هم ادغام میشن، میتونی آدمکش های کور، خداهای کور، قربانیها و گرگها رو بشناسی و حتی گاهی میتونی درکشون کنی. تلخی حقیقتی رو هم درک میکنی که مثل گردابی همه رو تو خودش غرق کرده ولی شاید همین غمانگیز بودن معنادارش کرده و قابل تحمل. همینه که وقتی داستان بهشتی رو میسازه که مردان دیگه زندگیشون رو برای اون از دست دادهان، قهرمانان داستان که تو این بهشت گیر افتادهان احساس میکنن که این بهشتی که بدی و مرگ و بدبختی توش نیست و نمیتونن از اون بیرون برن، جهنمه.
این کتاب اولش کسل کنندهست ولی آخراش خوب پیش میره و وقتی تمومش کنی از خوندنش ناراضی نیستی
وبلاگ ره توشه